![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
چی به سرم آوردی ؟!
چرا ؟ .. چی کم داشتم ؟ چی کم گذاشتم ؟ بعضی وقتا حس می کنم گوشه سوهان گیر کرده به روحم .. و یکی هی داره با جدیت روحم رو سوهان می کشه . بعد تراشه های روحم می ریزه رو زمین .. بس کن دختر !!!! بسه .. چقدر می خوای خودتو له کنی ؟! در حال ترکیدنم . و متاسفانه هر جا قرار حرف بزنم قبل از باز شدن دهنم یه جمله تکراری .. " آروم باش " خودتو اذیت نکن ! چرا هیچکی نمی ذاره من حرف بزنم ؟! حرفام تلخن ؟ یا وقتی من می زنمشون تلخ می شن ؟ آخه چرا هیچی از من نمی دونی ؟ حس می کنم دارم خفه می شم .. و این وسط کسی نیست که کمک کنه ! همه به طرز اسف باری دارن به خودشون فکر می کنن .. دلم .. حالا دیگه چیزی نمی خواد . این همه خواست چی شد ؟! حالا نخواد چی میشه ؟ پ.ن: شاید نظرات این پست تائید نشه .. هنوز تصمیم نگرفتم ! پ.ن ۲ : عکس دوم سحر رو از پست قبل برداشتم .. به دلایلی که اعصابم رو خرد کرد !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|