تبليغاتX
ماه خاموش
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
چی به سرم آوردی ؟!

چرا ؟ .. چی کم داشتم ؟ چی کم گذاشتم ؟

بعضی وقتا حس می کنم گوشه سوهان گیر کرده به روحم .. و یکی هی داره با جدیت روحم رو سوهان می کشه .

بعد تراشه های روحم می ریزه رو زمین ..

بس کن دختر !!!! بسه .. چقدر می خوای خودتو له کنی ؟!

در حال ترکیدنم .  و  متاسفانه هر جا قرار حرف بزنم قبل از باز شدن دهنم  یه جمله تکراری ..

 " آروم باش "            خودتو اذیت نکن !

چرا هیچکی نمی ذاره من حرف بزنم ؟!

حرفام تلخن ؟  یا وقتی من می زنمشون تلخ می شن ؟

آخه چرا هیچی از من نمی دونی ؟

حس می کنم دارم  خفه می شم .. و این وسط کسی نیست که کمک کنه !

همه به طرز اسف باری دارن به خودشون فکر می کنن ..

دلم .. حالا دیگه چیزی نمی خواد . این همه خواست چی شد ؟!

حالا نخواد چی میشه ؟

پ.ن: شاید نظرات این پست تائید نشه .. هنوز تصمیم نگرفتم !

پ.ن ۲ : عکس دوم سحر رو از پست قبل برداشتم ..  به دلایلی که اعصابم رو خرد کرد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط تنها | 
کامپیوتر  هنوز روشنه .. می رم رو یکی از عکس هایی که بدون هیچ اسم خاصی ذخیره شدن !

تیتر درشت ..  مرگ گاهی ریحان می چیند ..

عکس بریده ی روزنامست .. به تاریخ نمی دونم کی !

یه متن با یه عکس کنارش .. تو اون عکس یه قاب عکسی هست که اتفاقا گوشش روبان مشکی خورده .. و تو اون قاب عکس ٬ عکس کسی هست که اتفاقا می شناختمش !

با دقت عکس رو نگاه می کنم و دوباره دلم می گیره .. دوباره به اون شب فکر می کنم ..

- می شناختیش ؟

- آره .. چطور مگه ؟

- رفت .. اونم رفت ..........

میرم تو لیست پیوندهام .. رو لینکش مکث می کنم .. تو دلم امیدوارم که این بار وقتی صفحه باز می شه یه پست تازه  ببینم .

صفحه باز می شه .. رنگ مشکیش منو می گیره .. و دلم  بیشتر ..

هنوز امید دارم .. هنوز ..

اما هیچ پست تازه ای در کار نیست .. فقط کامنتا دارن هر روز بیشتر می شن .. ۲۸۴ دلگرمی !

اون شب یکی می گفت  فکر کن یکی بیاد این وسط بگه وبلاگ خوبی داری .. به منم سر بزن !!

و من فکر کردم .. واقعا فکر کردم .. 

به شب ۳۰ آذر .. شب چله .. به جاده شیراز .. به اتوبوسی که ساعت ۴:۲۰ دقیقه ی صبح می ره ته دره !

به تنها کشته این سانحه .....

به سحر .. سحر رومی .. Someone says something  

    

 

یاد باد  ..

به یاد سحر  يك دقيقه سكوت ..  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط تنها | 
چقدر دلم می خواد هنوزم تو سن راهنمایی بودم .. صبح ساعت ۶ پا می شدم همون مانتو و شلوار سبز و تنم می کردم . همون چادرم رو سر می کردم . می رفتم مدرسه ..

می رفتم مدرسه ..

چقد دلم خواست اون روز انشا داشته باشیم .. وقتی برسم مدرسه فرزانه سر رام سبز شه و بگه .. فاطمه می دونی دیگه .. ننوشتم .. یه کاریش بکن ! منم با یه شادی عمیق تو دلم و یه غرور تو رفتارم برم رو پله های سیاه راهرو بشینم و بنویسم .. زنگ که می خوره برگه رو از دفترم بکنم ببرم بذارم رو میزش . وقتی می رسید سر کلاس (معمولا بعد از معلم) با سرش تشکر می کرد و اون تشکر چه مزه ای می داد !!

محیا هنوز ازدواج نکرده .. هنوزم لبش از سرما ترک می خوره .. هنوزم واسه زنگ تفریح بین میوه هاش هویج هم حتما هست ! .. با اون لکنت دوست داشتنی زبونش  وقتی درس جواب میداد .. چشمای مهربونش ..

فاطمه .. دوست جون من .. ۸ سال باهم بودیم ..هنوزم بعضی وقتا که باهم قهر می کنیم تمام مدرسه میانجی گری می کنن .. خانوم نیکدل بعد کلاس صدامون می کنه و می پرسه حیفه دوستی شما نیست ؟!  همیشه بغل دستی هم بودیم .. جز سال اول که کلاسمون جدا بود

مریم .. موهای لخت بلند .. خط قشنگ .. کم حرف .. چقدر دلم برات تنگ شده مریم ! با تو چقدر پایه ی خاطرات خط قرمز بودیم .. همیشه به خطت حسودی کردم .. می دونستی اینو ؟ اول دبستان که بودیم همیشه کاردستی های تو اول می شدن .. چقدر بهت حسودی می کردم .. با همه ی اشک ها و لبخند ها ما یاد گرفتیم که باید همیشه باهم باشیم .. اینو تو دفتر خاطراتم نوشته بودی  سوم راهنمایی که داشتم از اون مدرسه می رفتم . چقدر پارسال که هفته ی بعد از تولدم بهم زنگ زدی برای تبریک گفتن باهات بد حرف زدم ..

شیما دختر کم رویی که برای دردودل کردن همیشه به من پناه میاورد .. شیما یادته چقدر باهم حرف زدیم و دردودل کردیم ؟! رفیق غار من ..

سمانه .. عاشق پیشه .. همیشه یا کاغذ سیاه می کرد یا گریه می کرد ..  چشمای شفاف .. سیاه خالص .. پر از احساس .. همیشه از اینکه از انشا هام خوشش می اومد خوشم میومد .

دلم خانم دیانت ناظم دبستان رو می خواد .. همه ازش می ترسیدن و اون همیشه با من خیلی خوب بود !! چقدر دلم تنگه براش ..

خانم جنتی معلم انشای دوم راهنمایی .. از مانتو و روسری زرشکیش خیلی خوشم می اومد !

 

چقدر دلم همون روزای سادگی رو می خواد ..

+ ادامه دارد  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط تنها | 
کجایی ؟! ..

دروغ نگو دختر !!            تو مگه خواب نداری ۲ختر ؟!

تنها صدایی که می آد صدای بخاری ماشینه ..

شب چله بی هندونه

دل تو دله عروس خانوم نمونده ..

همه چی خسته کنندست ولی بیشتر از اون مسخرست !   درسته که یه آدم پست آدمه پستیه .. اما می تونه بعضی وقتا راست بگه .. نمی تونه ؟ (+ آدم پست منم )

دلم صادق هدایت خواست به قلم بوف کور . با یه لیوان نصفه  چای داغ .

نه ! دلم بیشتر یه روز برفی دوباره می خواد با این تفاوت که برفاش بشینه رو زمین .

حوصله ندارم !! اصلا ..

کات ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
سحر عروسک شیرینم
توت کوچولو
کنت دولافر آتوس
زنده ياد سحر رومی
چشمه مهتاب
من و دوست غولم
اشک های مسیح
حضرت عشق
Sacrifice
شراب تلخ می خواهم
مملكت گل و بلبل
شیدای شب
لایه های یخی
سالهای بلند من بی تو
forgotten
سنگ نوشته های یک ایرانی
بچه های قرن 23
@@ دوستان همیشگی(عاشقانه) @@
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM