![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
هی می گی برف برف !! اینم برف
۳ ساعت زیرش پیاده راه رفتم .. فرق زیادی با آدم برفی نداشتم ! فقط یه چیز اساسی فراموش شده بود . شیر کاکائو ی داغ حس نوشتن ندارم .. دستام هنوزم یخ زدن صدای دف می خوام الآن ! + چرا با حرفای کشنده خودمونو می کشیم ؟! سادیسمه یا مازوخیسم این قلب دردی که من الآن دارم ؟ (ساعت ۷ نوشته شد .. مخاطب + فقط یه نفره !! که خودش می دونه ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
قدیمی شدم !
اینقدر که بوی نا داره خفم می کنه .. همیشه بوی نفتالین خنک رو دوست داشتم . منو یاد خونه ی مادربزرگم میندازه . اون ور حیاط خونشون یه اتاق بزرگ هست که همیشه خنکه .. و همیشه هم بوی نفتالین می ده . الآن که فکر می کنم می بینم دلم برای حیاط نقلی خونشون تنگ شده .. چقدر خاطره دارم من از اون حیاط .. خاطره های ناگرفته ی بی نفتالین ! قبلا یه حوض داشتن وسط حیاط که الآن دیگه نیست ! چه آب تنی هایی که من تو اون حوض نکردم . هر چی فکر می کنم اسم سیگار بابابزرگ یادم نمی آد .. چه شوقی داشتم واسه کبریت کشیدن و روشن کردن سیگارش ! هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که مرد . کلید نبرده بودم .. از مدرسه که برگشتیم ( من و داداشم ) مجبور شدیم بریم خونه همسایه .. فرداش امتحان ریاضی داشتم .. برف می بارید .. چقدر ذوق کرده بودیم که فردا تعطیل می شه ! مامان زنگ زد که شاید فردا قرار شه بریم اونجا .. صداش گرفته بود . می دونستم بابابزرگم مریضه .. و چقدر تلاش کرده بودم تو اون ۱۳ روز که زنگ بزنم و با خودش حرف بزنم .. اما هیچ وقت نشد . بغضم ترکید .. اونجا معذب بودم .. رفتم تو ایوون ٬ خیلی سرد بود .. داشتم به معنای مرگ فکر می کردم ناباورانه ! + به سراغ من اگر میایئد ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
هنوز هم صبح ها آفتاب زل می زنه به چشمات ..
ساعت ها می دون شب می شه و شب های تلخ و بی پایان ! می بینی .. در اصل فرقی نداره تنهایی یا جفت
بعضی آهنگ ها دیونم می کنن .. دیوونه هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه آخه می ترسه که با من ٬ با دل من در به در شه هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه ! هیچکی نمی دونه که قلبم تاحالا چندفعه شکسته هیچکی نمی دونه سر راه اون تاحالا چندفعه نشسته !!!! نه افسوسی هست نه بغضی .. از ادعا خسته ام .. از کلیشه هات بریدم ! لعنت .. هیچ وقت نخواستی چیزی رو بدونی .. هیچ وقت چقدر دلم تنگه واسه اردیبهشت تلخم ! داره دیر می شه ٬ مثل همیشه . یه کاش بزرگ سر همه ی روزها ! دلم واسه خفه شدن تو بوی عطر آکوا تنگه .. یه بازیگر تکراری واسه یه نقش تکراری تو یه سناریوی تکراری آخه من نمی فهمم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا ؟؟؟؟ شما به خودت نگیر .. با خودم بودم دیروز دلم می خواست . امروز دلم دیگه نمی خواد می دونی داشتم به چی فکر می کردم ؟ دختر خیابونیا چی دارن که اصولا تو بهترین شرایط گز می کنن ؟؟! هرچی که هست من ندارمش .. همیشه دیر یادمون می افته که به حرفامون فکر کنیم و قطعا می دونی که .. پشیمونی فایده نداره دیگه !
دل و حرمت شکستی تو .. اینه رسمه وفاداری ؟!
پ.ن : از همون اول می دیدم که تو. بغض من نبودی تورو با خودم می دیدم اما تو یه سایه بودی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
آلبوم جدید کیوسک .. باغ وحش جهانی !
چقدر واقعی . پشت خط قرمز .. زیر خط فقر ..سر یه دو راهی گیر کردم .. یه ور جنگ و قحطی یه ور بد بختی نه می تونم برم نه برگردم ! یه کاپوچینوی داغ .. یه لطفی به ما کن .. خفه شدیم رفت .. این رایحه ی خوش خدمتتو بگیر اون ور تر !! مشارکته مدنی شده تنبیه بدنی !!!! اندر مزایای فیلم حضرت یوسف این آقا به نظر یوزارسیف می آد ..
+ یه سوال داشتم .. به نظر شما هم این پسر با لنز قهوه ای و چشمان همیشه خون آلود و یه تن( واحد اندازه گیری وزن ) ریش و پشم معصوم تره ؟!!
پ.ن: پست جدید تو راهه .. این فقط تنوع بود ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
یک مکش قوی تمام حس درونم را تخلیه کرده است و من هم اکنون خالیم ..از هر آنچه تا دیروز مقدس می نمود ٬ از تمام کینه های قدیمی ٬ از حس کرختی صبح شنبه خالیم .
امروز فهمیدم هیچ اسطوره ای ندارم و هیچ وقت به این موضوع حتی فکر هم نکرده بودم . دلم آرامش می خواهد و تعریف دقیق من از آرامش یک عصر برفی ٫ یک فنجان قهوه ی داغ ٬ یک ردپای پراکنده ٬ یک فریاد و شاید یک های بسیار دیگر است . صدای اطرافم در بی وزنی هوا پخش شده .. صدای نفس های گلایه مند من ٬ صدای نجوای کلمات انحصاریم ٬ صدای زنی که می خواند " به من نگاه کن واسه ی یه لحظه .." ٬ صدای گریه ی دختر همسایه ٬ صدای خیابان ٬ صدای زنگ های مکرر تلفن .. و بین این همه صدای معلق بی هدف جای من تنگ است ! حتی بین دست هایی که مداد مشکی را با سرعت تکان می دهند و لاک صورتی روی ناخن هایشان نگاه را جلب می کند . من اما بیشتر دوست دارم این دست ها با این ناخن های بلند صورتی رنگ روی صفحه کلید تکان بخورند .. بعضی وقت ها خوب نیست که همه چیز یادت باشد .. بعضی وقت ها فراموشی بهتر به داد تن خسته و بیمار خاطره ها می رسد . دلم این بار بجای آب پرتقال ٬ هات چاکلت می خواهد و نمی دانم تو به احترام این خاطره جای من می نشینی یا وانمود می کنی همه چیز فراموشت شده . درد دارم و این قرار بود جمله ی آغازین باشد اما دوست نداشت .. ترجیح داد پرتاب شود وسط مسیر چشم های تو که بی حوصله بین خطها می دوند تا نقطه ی آخر ٬ برای جلوگیری از عذاب چندش آور وجدان ! ورولف کلافه است . حس می کنم دستش فرو رفته بین ریش های نامرتب اش .. عصبی و منقطع حرف می زند همین الآن . بوی توتون وینستون را دوست ندارم .. چند وقت پیش داشتم . دلم برای عقربه های ساکن ساعت نمی سوزد ٬ برای گذشته ها نمی سوزد .. اما برای خودم چرا ! هیچ وقت حق نداشتی تکرار شوی ٬ شدی هنوز درد دارم نگاهم گیر کرده بین یک جفت شش بین درختهای بلند پارک نیاوران بین خوانندگان و نویسندگان اتاقک های مجازی بین تمام آنچه در خاطرتم هست بین عدد ها نمی شد ته شان نقطه گذاشت یا حتی نقطه چین ! ویرگول فاجعه به بار می آورد .. من هم رهایشان کردم .. هیچ چیز را نمی فهمم . مثل همان وقت ها که نفهمیدم دلت تنهایی می خواهد برای فرار از من درست مثل همان دخترک سایه ای .. ۴ سال است که اسم خودم را پیدا کرده ام .. هیچکس ! + این پست قرار بود بلند بالا احداث شود . بنا به مقتضیات از کش دادن بیشتر جملات تکراری معذورم . پ.ن : و این نیز بگذرد .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
حسی که الآن دارم مخلوطی از با قیمانده حس خفه کننده ی عصر جمعه و یه سر در گمی ه !
از اینکه نمی تونم اینجا واضح حرف بزنم متنفرم . به شمارش روزها عادت دارم .. از این بابت نگرانم نباش . دلم یه صبح زمستونی می خواد که وقتی پنجره اتاقتو باز می کنی سوز برف بخوره تو صورتت . همه جا سفید خالص باشه و برف با دونه های درشت ٬ تند بباره . بری بین برفا و تا جایی که حس تو پاهات هست راه بری .. بعدش هم یه لیوان شیر کاکائوی داغ ! گمون کنم دو سه هفته پیش بود که اینو بهت گفتم و تو گفتی که چند روزه همین حس رو داری . بعد هم توهم اون روز برفی .. کاپشن سفید .. خیابون ولیعصر .. تا عصر قدم زدن تو برف .. برای تو نه اما برای شبیخون دلم خیلی تنگ شده ! پ.ن : متاسفم اگه خیلی مبهمه .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
برای آب و هوای تاریک خانه ام ٬ برای معنای مطلق تاریکی اش دلتنگ شدم .
هیچ جای دیگری اینقدر به من تعلق نداشت . بخاطر تمام احساسم ٬ تک تک لحظه های این ۳ سال و یک در خواست برگشتم تا بنویسم ٬ نفس بکشم ٬ خلوت شوم ٬ زنده بمانم . پنجره هارا باز می کنم . هوای پاییز تمام حجم دلخوری را می رباید . من هستم و ماه خاموش و یک اشتراک کهنه با پاییز .. سکوت اینجا دلنشین تر از هر عاشقانه ای ست . به تمام این ۵ ماه نیاز داشتم برای خلوت .. برای جنون .. برای رنج و لذت .. سرزمین زیبای من .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|