تبليغاتX
ماه خاموش
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
س.ن :نظرخواهی این پست غیر فعاله ٬ اگه کسی تمایل داشت پست قبل نظر بده !

خسته ام .. خیلی بیشتر از آنچه که فکر می کنی . و این بار بیش از حد تصورت دلگیرم . و هر چقدر ساعت ها بیشتر می گذرند دلگیری من انگار عمیق تر می شود . و می ترسم به زودی تبدیل شود به یک کینه ی بد قلق .

این هفته از بدترین ساعت های زندگی ام تشکیل شده بود .. و خوشحالم که رو به پایان است . خدا کند شنبه که صبح می آید لج نکند . تحملش را دیگر ندارم . دلم چند صد ساعت بیکاری می خواهد برای خوابیدن ! گمانم اندازه ی تمام چند صد ساعت خسته ام و گمانم هیچ وقت دیگر جز جمعه اول مهر سال ۱۳۸۵ این همه تنهایی و بغض را یک جا حس نکرده بودم . 

دلم سنگ قبر سیاه پدر بزرگ هایم را می خواهد برای سر گذاشتن و گریه کردن . برای هق هق کردن .. برای خلوت کردن .. 

دلم خدا را می خواهد برای بی ادعا در آغوشش  ر .. ه .. ا   شدن ! شما خدا را این طرف ها ندیده اید ؟!

دلم یک ساعت خلوت می خواهد .. خلوت خلوت .. 

دلم خودم را می خواهد که به گمانم مدت ها می شود خبری ندارم از او .

دلم برای همبرگر بینوا می سوزد که آهسته آهسته سرد می شود و همچنان منتظر دندان های بی حوصله ی من برای گاز گرفته شدن می ماند  .

دلم برای خودم می سوزد و این بدترین نوع دلسوزیست !!

جمعه آینده .. صبح گروه آزمایشی علوم تجربی .. عصر گروه آزمایشی زبان های خارجی ..

و بعد دلم فرار می خواهد .. پرواز می خواهد .. نبودن می خواهد ..

راستش را بگویم ؟؟؟ دلم می خواهد چشم انتظارت بگذارم .. اگر چشم انتظاری برای من معنایی بدهد !

نه نمی دهد .. اگر هم بدهد .. تو چرا باید چشم انتظار من باشی ؟؟

ببخشید .. همان بهتر که دلم نخواهد .

یاد نیمه شب ۱۲/۱/۱۳۸۶  افتادم و به همه آرامشی که آن شب داشتم ..

و شاید هم یاد ۱۲/۳/۱۳۸۷ ..

چند بار تا صد شمرده ای ؟ و بعد تمام !

دلم حتی بغض می خواهد برای تمام شب های بیداری !

دلم جواب می خواهد برای تک تک ساعت ها .

دلم شاید مرگ را هم بخواهد ..

بدین وسیله پایان هفته ای را که پایانش هیچ تفاوتی با آغازش ندارد اعلام می دارد .

شایان ذکر است که هنوز هم شب نشده ......

خرداد هم به درک واصل شد .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط تنها | 
خسته ام .. از خودم .. خسته ام ..

چقدر با ارزشم من !

داشتم فکر می کردم من کی هستم .. هیچ کس ..

.. حس خفگی دارم

من نوشت : پاسخ کامنت های این پست و دو پست قبل داده شد !!

از این به بعد کامنت ها پس از تائید و با پاسخ درج خواهند شد . اعتراضی نیست ؟... تصویب شد  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط تنها | 

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند «  »؛ محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند 

من کیستم؟،،

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط تنها | 
گمان می کنم تا مدتی نباشم .

شاید دیر شده ..

دلم تنگ خواهد شد برای سیاهی مطبوع سرزمینم .. و آهنگ پدر خوانده .. و برای ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط تنها | 
سر نوشت : همچنان تاکید خاصی رو پست قبل دارم . اینو اول گفتم که حتما اول اونو بخونی ..

بعضی وقت ها حس مزخرفی می پره وسط نگاهم .. و تازگی ها این بعضی وقت ها داره می شه همیشه .. تاحالا ته دیگ مرغ خوردی ؟  یا شده حس کنی که اگه کسی هوس کنه گوشت تن تورو بخوره شاید همین مزه رو بدی .. شاید نسوخته تر !

شده حس کنی پایانت نزدیکه ؟ !   اندازه ی همیشه .. و یا خوابت ببره .. و شایدم بود و نبودت .. این نقطه های آخری رو دلم می خواد پرش کنم   هیچ فرقی نکنه !!!!! خب راستش درستش هم همینه شاید .. و این تویی که نمی دونی چی بگی .. به یه حسرت فکر می کنی یا شایدم حسودی کنی .  یه حسادت از جنس حسادت دخترونه !!  و یا بشنوی تو متن یه ترانه ..  یا یه آگهی بدی برای بودن ..   چرا ؟ کسی باورش می شه اگه بگم من خیانت نکردم . من امروز تو روش وایستادم و وسوسه نشدم و خیانت نکردم .. من امروز و هیچ وقت دیگه به عشقم خیانت نکردم . اما نمی دونم چرا  . هنوز هم نمی دونم چرا ..   گمون می کنم  هنوز با معدم کنار نیومدم .. شاید دلیل این سوزش چندش آور مانچی تندی باشه که عصر خوردمش .. شایدم فقط یه صحبت . یا پرتاب شدن .. دلم واسه سرویس زدن تنگ شده بود .. امروز که توپ به دستم خورد فهمیدم . یادش بخیر مسابقه های والیبال .. کدوم منطقه بهتر بازی می کردم ؟   شاید هیچ جا ! یا شایدم تو آب .. ۲ ساعت تمام کرال ..  چه فرقی می کنه .. من از مسابقه ی زندگی جا موندم .   ببینم اگه من بیام خواستگاریت چی جواب می دی ... هان ؟؟؟؟؟؟؟ .. خب آخه همین جوری که نمی شه ٬ من باید بشناسمت .... خب دوستی ام یه جور نامزدیه ! بشناس !!! ... چرا ؟؟؟؟ ... یه مشت پر گذشته ی چندش آور .. حتی چندش آور تر از درد معده !.. بوی یه عالمه عطر .. بود و نبود من شاید اندازه ی یه حرف بیشتر فرق نداشته باشه ! به اندازه ن .. مثل نون .. مثل نر .. مثل نوشابه ...

بغضه یا حسرت ؟   دلم برات تنگ شده ..آ .. ل .. ف .. ا

  همچنان به سکوت ادامه می دیم .. سحرم راست می گه و ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط تنها | 
اگه کسی چیزی از نوشته های من نمی فهمه ٬ یا می فهمه اما حرفی برای گفتن نداره  مطمئن باشه از سکوتش ناراحت نمی شم !

کامنتام کم کم دارن اعصاب خورد کن می شن

اگه حرفی نیست .. ش ش ش ش ش ش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط تنها | 
هنوز هم خوابم می آد  ..

امروز قرار بود برم آزمون قلم چی بدم .. خواب موندم !!!!!!!

اگه پشتیبانم ابناروبدونه می گه به به روز کنکورم می خوای خواب بمونی .. آخه اون نمی فهمه که کنکور با امروز فرق داشت ٬ فرق داره .. به خدا فرق داره !!!

داروهارو باهم می خوریم نصف نصف !! .. می دونم میای و می خونیش .. یادت نره بهم قول دادی !

تو به من قول دادی ..

یه چیزی رو یادم رفت بگم .. منو ببخش


۱۳۸۷/۳/۱۸         ۱۳:۰۰

گفته بودم می دانم .. انسان جایز الخطاست !! نمی دانم . دیگر هیچ چیز نمی دانم . نمی خواهم  بدانم . همه چیز به طرز مسخره ای شبیه به هم شده . شبیه به تاریکی . به رخوت . و من هم . بی صدا . بدون حتی یک نگاه . می فهمم ٬ فقط همین یکی را ٬ که زیادی انگار زیادی شده ام . جای همه را من تنگ کرده ام . زیادی تحمیل شده ام . زیادی فضولی کرده ام . زیادی زیادی ام . اما تمام این ها کی کجا و برای چه کسی اهمیت دارد ؟! هیچ کس بگویم بهتر نیست ؟ مثل هیچ وقت ٬ مثل هیچ ! کسی توی گوشم فریاد می زند . و من هم فریاد می زنم . یک فریاد مثل اشک هایم بی صدا . مثل چشمانم که بهانه برای شیطنت ندارند . که آسان بسته می شوند. می دانی این نوشته ۱۳امین پست این ماه است ؟ و این ماه ۳۱امین ماه این تاریک خانه ؟ چه تقارن مسخره ای .. چه زود قد کشید .. چه زود گذشت .. چه فایده ! همه ی قلدری ها یادم هست .. همه ی عاشق پیشگان کذایی !!!!!!! همه ی دروغ ها .. همه ی اشک ها و سکوت ها . همه ی نقطه ها . همه چیز . فقط خودم را یادم نمی آید که چه شدم . فقط خودم را یادم نمی آید که نتوانستم بمیرم . مرگ را حتی یادم هست . نگاه ها یادم هست . تلفن یادم هست . تاریخ یادم هست . فقط خودم را یادم نمی آید که تمام شدم خیلی زود و زود دیر شد ! به همین سادگی ..


امروز !

حالم داره بهم می خوره .. یه چیزی داره تو سرم بالا و پایین می پره .. سر راه نفس هام یه سنگ گنده جا خوش کرده . حس می کنم معدم داره سوراخ می شه و فکر کنم یکی از مزخرف ترین احساس های عالم رو دارم !!! کاش یکی می پرسید خوبی ؟ تا من چی بگم ؟ بگم : بد ٬ افتضاح !! شایدم بخندم و بگم خووووووب .. اما نه کاش کسی می پرسید تا این بار جواب ندم . تا باز هم دیگه کسی نپرسه .. اصلا چه اهمیتی داره که کسی بپرسه یا نه .. و چه ارزشی داره من جواب بدم یا نه .. و اصلا کسی می فهمه که گفتم خوبم یا نه .. صدای بسته شدن در اومد .. فکر کنم خونه هم مثل من تنها شد .داشتن چایی می خوردن .. همون چایی کذایی . حالم داره بهم می خوره ...........بهم خورد ..

داشتم به عمق فاجعه فکر می کردم.فکرشو بکن چقدر زجر آورم .. چه عذابی می کشی .. شب و روز دست از سرت بر نمی دارم .. فکر کن یکی بخواد با یه بچه هم زبون شه .. خوب کار سختیه ! فکر کن من بخوام با این کوچولو حرف بزنم .. اختلاف سنی مون همون اندازست ! تازه می فهمم چه عذابیه .. ببخشید . بابت همه ی دقیقه هایی که بودم .. بابت بودنم متاسفم

صدای محسن چاووشی برام لالایی می گه .. توی شهری که تو نیستی .. همه جارو غم گرفته .. هر کجا رفتی صدام کن .....................

کاش می شد صدای هق هق گریه رو هم نوشت  

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط تنها | 
دنیایی بغض هست سر راه آنچه نفس می نامندش !

فرو نمی رود ..

دلم باران می خواهد ..

کاش می شد رفت .. همه چیز رو به اتمام است


ساعت ۹:۵۵

احساس خرس قطبی رو دارم که شام پیتزا خورده باشه .  فکر کنم خوب نیست !!

یا یه درخت کاج که ناخون هاشو مانیکور کرده باشه ..

شایدم یه مارماهی که معدش درد بکنه !

اصلا چه اهمیتی داره که حس من چه نوع حسیه ؟!

اون گورخر یه تی  شرت زرد گرفته الآن مشغول تکمیل میک آپه که با دوستاش برن اسکی دیزین ! هی بگو پدر جان  آخه خرداد و اسکی ؟؟؟؟؟؟؟!

حوصله ی قرار واسه ناهار شنبه رو ندارم ... بد میشه اگه من نباشم ؟؟!! 

............ کنکور من رو ..................   تا بیای یقمو بچسبی  می گم ! : در مسجد٬ دعا !!!

مهم اینه که خوابم می آد .. شب بخیر !

+ : کسی لالایی بلده یا برم سراغ قرص ؟؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط تنها | 
صبح که بیاید زود !! درست سر وقت و حتی نخواهد بیشتر به تو فرصت بدهد که غرق شوی ..

دوست داری پشت پنجره بایستی و گره بخوری و بعد فکر کنی که اگر یک نفر از پشت پنجره ساختمان روبرویی بی خوابی به سرش زده باشد چه فکر خواهد کرد ..

دختر ماه و مهر من .. تا حالا شده دختر ماه و مهر کسی باشی ؟  یا حتی دختر ستاره یا دختر اسفندش باشی !  نمی توانی تصور کنی که چه حس قشنگیست کسی درست توی گوشت بگوید که مال او هستی با هزار تا کیلومتر فاصله یا یک فاصله میلی متری .. یا حتی بی فاصله !!

 خیره می شوی به حلقه دور انگشت دوم از سمت چپ دست چپش .. و هی با خودت کلنجار می روی که بپرسی یا نه ... دل را هنوز می شود به دریا زد ؟؟! ... ببخشید آقا شما زن دارید ؟؟!

بعد مرد که بر می گردد و توی چشم هایت خیره می شود .. نمی دانی پشیمانی یا نه .. نمی دانی دوست داری بگوید بله یا نه خیر !! یا اصلا به شما چه ارتباطی داره خانوم محترم ؟ شاید هم جوابی ندهد !

برای صبحانه یک لیوان نسبتا بزرگ چای !! شیرین ..

و یک عالمه خاطره که با پرسه زدن ساعت ۶:۳۰ بامداد هی جیغ و داد می کنند !

دوست داشتی زن حسن کچل بشوی ؟!  یا فقط داد  بزنی که من فقط  فقط فقط .. مال تو هستم !!!!نه حسن کچل ..

یک چیزی هست ته ته جایی که آلفا بالاترین نقطه اش را تسخیر کرده ..

آلفای من نبودنت دمپاییه !!

تارکان .. ماکارونی همچنان ادامه دارد .. یا حتی کاپیتان بلک !! با فندکی که کم کم به دستت عادت می کند .. و دیروز روی تختت کلی توتون پیدا کردی .. شاید هم کاغذ یا برگ خشک که از توی سیگار ریخته باشد ..

یک دختر شرقی با موهای مشکی بلند لخت که ریخته شود روی صورت یا شانه یا سینه .. می تواند هم ریخته نشود ..

و تلفیقی که از آمدنش نا امید شده بودم انگار !!

و یک شباهت مبهم ... بین دو برادر یا دو خواهر و بغض های کهنه .. بین برادر ها تو خواستنی تری برایم .. و بین خواهر ها .. خواهری که تو مال او باشی ..

تا بحال کسی گفته که شانه های مردانه ات ! سینه ات یا چشم های گرمت یا لب های خوش مزه ات چه آرامش مطلقی دارد ... مثل تمام !

کاش می شد کسی ببیند که تمام حرف هایی که شنیده ام بین این همه روز می آیند و فریاد می کشند و من چندشم می شود ! برای این کار یک کارگردان لازم است !! شاید هم فقط تو لازمی که بفهمی جمله هایم نصفه مانده اند مدت هاست و ادامه اش را خواهی خواند اگر ..

آلفای من .. عشق اهورایی من .. نبودنت دمپاییه !    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط تنها | 
بعضی وقت ها حس هیچ چیزی نیست !!

مثل حس رقصیدن با آهنگ های محسن چاوشی .. حس گرفتن فال حافظ شب قبل از امتحان .. حس درست کردن غذا تو روزای تعطیل .. حس تست زدن ساعت ۳:۱۸ بامداد .. حس کشیدن یه نخ کاپیتان بلک تو وان حموم .. حس خوردن یه بشقاب پر ماکارونی ساعت ۵ عصر .. حس گوش دادن به آهنگای استاد شجریان وسط تباهی ..

سیاه و سفیدش فرقی نداره .. چشم باید قشنگ باشه

مثل مو ی سر که نباید سفید باشه .. موی صورت پسرا که نباید زیادی روشن باشه یا موی صورت دخترا که نباید تیره باشه ..   

دیشب شمع بالا سرم روشن کردم .. ساعت ۴ یادم افتاد باید فوتش کنم تا خاموش شه .. صبح که نگاش کردم دیدم همش ریخته تو قابش !! کج گذاشته بودمش ؟؟!

داشتم فکر می کردم اگه یه گور خر عینک آفتابی بزنه و ریش بزی بذاره ٬ کفش پاشنه بلند بپوشه و یورتمه بره . شاید حتی هوس کنه ابروهاشو برداره و موهاشو مش کنه ! تی شرتش باید چه رنگی باشه ؟!

اگه یه روز کلی نامه از زیر تختت پیدا کنی که خیلی وقته ازش فرار می کردی ٬ اگه یه دست خط مسخره

ارضا رو ارضاع نوشته باشه .. می خندی یا گریه می کنی ؟! 

 ناهار باقالی پلو با ماهیچه ! 

یه بستنی مگنوم .. یه لیوان دلستر     برای فرامرز قریبیان دختر .. ( دختر فرامرز قریبیان نه !! )

می تونی خر نباشی و چیپس سرکه نمکی بخوری و فیلم نیگا کنی و به روی پسرا نخندی !

می تونی به پوچی برسی ٬ سیگار بکشی .. وبلاگ بزنی .. ترامادول بخوری !! ( نه قدیمی شده ٬  بایومادول ۱۰۰ )  . حوصله خوردن نداشته باشی !

هر جوری باشی فیش که می آد باید به سختی صفر هاشو بشماری

پیشنهاد سر آشپز : خر نباش

خوابم می آد .. شب بخیر  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط تنها | 
پست قبل دیگه کم کم داشت می شد شطرنجی ..

مخاطب نوشته های من همون طور که عرض کردم آلفاست .

کامنت های ایشون به وفور در پست های متفاوت موجود است ..

فکر نمی کنم برای دوست داشتن نیازی به  توضیح بیشتر باشه  . پس : آلفای عزیزم دوست دارم

نیازی هم به نصیحت ندارم !

تا پای جونم دوسش دارم . و برای این همه مدت که نمی شناختمش و عمرمو تباه کردم متاسفم

دلم برات تنگ شده آلفای من ... دوست دارم عزیزترینم

من اینجا هستم با تو .. برای تو ..

 

اینجا عشق کسی هست که با هیچی عوضش نمی کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط تنها | 
نمی دانم باید بگویم یا نه .. مدت هاست از نیمه شب می گذرد

و امشب هم شب است .

می خوانم باز هم  ٬ باز هم .. همه چیز داد می زند ..

DC شدم .. زنگ زدم شرکت .. سلام آقا .. خسته نباشید .. شبتون بخیر ( آره دیگه .. چیز دیگه ای که نمیشه گفت ) 

من مشترک اینترنت شرکت  هستم .. راستش یه مشکلی هست .. میشه یه نیگا بندازین .. خانم محترم شارژ ندارین .. خب شارژش کنید !! .. خب باشه خانم .. چند ساعت ؟ .. مثل همیشه .. پیک بفرستید پرداخت می کنم .. واسه ۵ شنبه .. خب ؟؟ .. چشم خانم .. احتمالا باید بازم بگم شب بخیر ..

گوشی رو زود می ذارم سر جاش و فکر می کنم که الآن اون پسر بیچاره چی فکر می کنه .. را جع به اکانت اینترنت اونم ساعت حدود ۲ بامداد .. شایدم هیچ فکری نکنه .. منم که فکر می کنم !!

تقریبا دارم دیوانه می شم ..

دلم گرفته .. دلم برات تنگ شده .. دلم برات  ت ن گ    ش د ه

 

صدای قدیمی می خونه : کی اشکاتو پاک می کنه ..


امشب گمونم شب شیرینی باشه .. حدسم درسته . مثل همیشه !

شب شیرین من ..  خوش باشی


نظر به اینکه تازگی ها در شناسایی مخاطب مطالب من مشکل پیش اومده ٬ اینجانب فاطمه ( تنها ) نویسنده وبلاگ ماه خاموش بدین وسیله اعلام می کنم که مخاطب مطالب من آلفا ست . نه هیچ کس دیگر .. حتی شما دوست عزیز !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط تنها | 
چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ دردمو با کیا بگم ؟

بهتره که دم نزنم ..

دلم برای سالنامه ی سیاهم می سوزد . مدت هاست منتظر من نشسته .. گلایه ای هم ندارد

دستم که قصد نوشتن می کند چشمانم می رود به ناکجا . ذهنم دنبالش می دود و ثانیه ها در پی شان

و من همچنان می مانم مثل یک مفلوک سردرگم ٬ با این ۲۸ روز که مانده !!

و با این همه کتاب که اگر بنا بود بین محرومین تقسیم شود .. کل کشور را پوشش می داد .

ساعت ها گرمند . این را از عرق روی پیشانی دیوار می شود فهمید .

هیچ وقت دوست نداشتم ماهی را از آب بگیرم حتی برای چند لحظه .. از حس لیزی خیلی خوشم نمی آید .

ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی !

۳..۲..۱.. ضبط می شه ..

بین آدم ها گیر کرده ام با نفرتی که درست مثل سرطان ! بین وجودم سرک می کشد

چرا وقتی عینک دودی ات را در دست بگیری و وارد سالن امتحان سازمان سنجش آموزش کشور بشوی از موچولو ترین شرکت کننده تا آن مراقب کهن سال فرطوت یک جوری نگاهت می کنند ؟ حالا مثلا اگر عینک توی کیفت بود عجیب نبودی ؟!

طفلک پسر بخت برگشته که درست عین روغن داغ شده و آماده برای سوزش !! جیلیز ویلیز می کند !!

به تاریخ ۱۰/ ۳ / ۱۳۸۷  ساعت (حدودا ) ۱۲ ظهر یک دستگاه پژو ۲۰۶ مشکی به شماره ...(بوق)  در بزرگراه شیخ فضل الله نوری در حال حرکت بود . با حدودا ۳ نفر سرنشین .

سر نشین صندلی عقب اقدام به خشک کردن شلوارش ( شاید هم شلوار دوستش ) به روش مکانیزه نموده بود ٬ بدین صورت که :

ابتدا پنجره را به مقدار متنابهی پایین می کشیم .. شلوار را از پنجره بیرون می آوریم و محکم نگه می داریم .. از دوست عزیز راننده تقاضا می داریم که هر چه می شود سریع حرکت کنند تا هم در امر خشکاندن !! تسریع و تعجیل شود و هم دست ماشین دیگری نرسد که مقادیری به ریشمان بخندد !!

حیف اصلا حوصله فیلم برداری یا حداقل انداختن یک عدد عکس ناقابل نداشتم ..

در تمام مدتی که ماشین مزبور توسط اینجانب رویت می شد ٬ در این اندیشه بودم که سر نشین محترم اکنون با چه ملبسه ای درون ماشین حضور بهم رسانیده است ..

۱. با پیژامه ..

۲. با شرت پادار ..

۳. شرت بدون پا ..

۴.  .. .. ..  یک شلوار دیگر ؟؟؟

۵. .. .. ..        .. .. ..    ( بوقققققققق )

 

پ.ن : این آقای پست پایین همچنان به دنبال همسر می باشد ها !! بالاخره فصل فصله جفت گیریه !

هه این یکی فیلتر نشد ..

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 

اطلاعیه یک آقا برای ازدواج

از کلیه دوشیزگان قدبلند زیباروی واجد شرایط زیر تقاضا
داریم تقاضانامه‌ها و رزومه خود را جهت ربودن دل بنده به صورت پیغام در قسمت نظرات یا به وسیله ایمیل به نشانی بنده بفرستند.

بدیهی است پس از انجام بررسی‌های کامل، نام افراد دارای صلاحیت به وسیله همین تریبون اعلام خواهد شد.

نکته: ما تو کارمون پارتی بازی نداریم، یعنی لطفا از قرار دادن پول نقد در نامه یا پیغام خود بپرهیزید و هی نگید ما فامیل فلانی هستیم.

شرایط پذیرش

1. سن بالاتر از 18سال و کمتر از 22سال باشد
.

2. قد کمتر 165سانتیمتر و بالاتر از 175سانتیمتر نباشد
.

3. افراد خیلی ترکه‌‌ای و زیادی چاق قابل پذیرش نیستند. (چون من حوصله رژیم چاقی و کلاس لاغری ندارم
)

4. هر وقت من خواستم می‌ریم هر رستورانی که من گفتم. آبگوشت، کوفته، کله‌پاچه و میرزاقاسمی با کلی سیرترشی دوست دارم
.

5. اهل کادو خریدن و هر روز لاو ترکوندن نیستم

6.اگر خدای نکرده، زبانم لال، خدا اون روز زو نیاره که ازدواج کردمو وبال گردنم شدی، مامانم اینا و مامانت اینا نداریم. خوشم نمیاد.

7.عمراً نفقه بدم. چهارده‌تا هم بیشتر مهر نمی‌کنم.

.8 
باید یک جایی کار کنی، یک کاری هم واسه عصر من گیر میاری چون حوصله مسافرکشی و رانندگی ندارم
 

9. بابات باید پولدار باشه تا من در صورت لزوم بتونم بتیغمش.


10. پول اضافی ندارم بایت پوشک کامل بچه بدم. می‌ری کهنه و لاستیک می‌خری، خودت می‌شوری

 

 

11.به مامانت می گی سیسمونی خوب بیاره .

 

12. باید خوشگل باشی چون پول واسه لوازم آرایش نمی‌دم.

13. موهای وزوزی نباید داشته باشی، چون نرم‌کننده ایرانی الآن شیشه‌ای هزار تومن شده .

 

14. موهای خرمایی و مشکی رو ترجیه می‌دم.

 

15.نباید ورزشکار باشی چون هر وقت دوست داشتم‌، می‌خوام بزنمت.

 

16. اگه سر کار بری یا کاری داشته باشی نباید دیرتر از 5 خونه باشی.

17. از الان باید کلاس آیروبیک بری تا چندسال دیگه بد هیکل نشی، پولشم از بابات بگیر. من 10سال دیگه زن شکم گنده نمی‌خوام.

 

18. باید فال قهوه بلد باشی . چون من دوست دارم .

 

19 . مانتوی تنگ نمی‌پوشی.


20. دوستات رو هم هر روز نمیاری خونه. فهمیدی ؟؟!

 

21. یک ماشین ظرف‌شویی هم قاطی جاهازت بذار. دوست ندارم پوستم خراب بشه.

 

22. لازم نیست واسه یک خونه 50متری، جاهاز خونه 200متری بخری.

 

23. من مبل تختخواب شو دوست دارم .


 

پ.ن : بعد از ۳۱ ماه نوشتن ٬ چند وقت آنتراکت !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط تنها | 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط تنها | 
آنکه باید باشد .. هست

هرچند روزها پر از غبارند .  هر چند دلم شور می زند . هرچند هنوز هم دلتنگ تو ام .

حالم خوب نبود .. اصلا خوب نبود .

نمی دانم کابوس ها کی دل می کنند  

بغلم کن


پیرو یک پیشنهاد  معقول .. بدین وسیله اصلاحیه این پست را اعلام می دارم

  " محکم بغلم کن  "

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط تنها | 
فکر کنم امروز جمعه باشد .. اما دیشب را نمی دانم ...

بوق .. بوق .. بوق      از صدای بوق های ممتد خسته ام .

چند صفحه اول بوف کور را خواندم .. چقدر دلم می خواست هدایت بود تا بگویم که سایه ام ..

تو که نمی دانم هستی یا نه .. نمی دانم می دانی یا نه .. نمی دانم .. نمی دانم

برایت چه آسان است . شاید برای همه آسان بود .. برای  تو آسان تر

و من که تنها با مردنم آرام خواهم شد .

گمانم علی لهراسبی ست که می خواند ..

با حریر .... پیله های کاغذی واسه من .. جاده رو ابریشم نکن ....

من  .. به پروانه شدن نمی رسم .. حرمت فاصلمونو کم کن

سکوت لهم می کند و من بی گلایه له می شوم !

کاش .. کاش .. کاش !

حتی به آرزوهایم گوش ..

لعنت به من

      

دلم برای تنگ شده ..

د و س ت   د  ا ر م   ..   می فهمی ؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط تنها | 
خیلی خسته ام ..

دلتنگ .. ملول و درمانده .. نیازمند هیچ دلسوزی نیستم !!!      شاید مثل همیشه

لعنت به من

می دونی عصر تو اون برزخ چی می دیدم ؟؟..  داشتم باهات حرف می زدم ..

فکر کن ... شده فقط یه خواب ..... ها ها ها

 

نیستم ... ن ی س ت م .... دیگه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط تنها | 
سلام .. با یه عالمه درد ..

نمی دونم شما بعد از دیدن این عکس ها چه حسی پیدا می کنید ..

من هر کاری کردم نتونستم اینجا ننویسم ..

شاید کسی بین شماها باشه که بتونه کمک کنه

به داد این فرشتگان مظلوم برسید !!!

 

به خدا اینها هم حق زندگی دارند .. به چشمای معصومش نیگا کنید ..

 

 

چه گویم که ناگفتنم بهتر !

 

من از تمام انسان های آگاه و با شرف ایرانی به ویژه جراحان محترم پلاستیك و سایر آقایان اطباء خواهش می كنم با مساعدت مردم خوب كشور و خییرین محترم برای نجات جان این فرشتگان معصوم قدمی خیر خواهانه برداشته و این عزیزان را به زندگی عادی برگردانند .

ما می توانیم بار دیگر شادی و لبخند را بر چهره غم زده این عزیزان زنده كرده و آرامش را به خانواده آن ها اهداء نماییم .

سایت " یادداشت های یك خبرنگار " مفتخر است به عنوان هماهنگ كننده این حركت عاطفی و انساندوستانه در خدمت هموطنان باشد .  

بدیهی است تا انتخاب نشدن فردی معتمد ( ترجیحآ از میان پزشكان جراح ) هیچ گونه هزینه مالی اخذ نخواهد شد . و مدیریت این سایت در حال حاضر فقط مسئولیت دریافت اعلام آمادگی و نظرات هموطنان گرامی را پذیرا می باشد .

گفتنی است تصاویر  دریافتی مربوط به خبرگزاری فارس است كه توسط عكاس محترم آن آقای فرامرز میرزا احمدی تهیه شده است .

از سایر همكاران و مدیران وبلاگ ها خواهش می كنم در معرفی  لینك فوق این عزیزان را یاری فرمایند

آدرس سایت                          آدرس وبلاگ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
سحر عروسک شیرینم
توت کوچولو
کنت دولافر آتوس
زنده ياد سحر رومی
چشمه مهتاب
من و دوست غولم
اشک های مسیح
حضرت عشق
Sacrifice
شراب تلخ می خواهم
مملكت گل و بلبل
شیدای شب
لایه های یخی
سالهای بلند من بی تو
forgotten
سنگ نوشته های یک ایرانی
بچه های قرن 23
@@ دوستان همیشگی(عاشقانه) @@
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM