![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
حس می کنم روزا حسابی بهم گره خوردن ..
از همه چیز گله دارم . هوا خیلی گرمه .. صدای دعوا می آد مثل همیشه . امروز یکی از دوستان قدیمی بهم زنگ زده بود که تولدم رو تبریک بگه .. نتونستم خوشحالیم رو تو صدام نشون بدم ... خیلی شاکی بودم شاید .. در هر حال ممنون !!
فکر کنم دوست دارم بپرم تو آب .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
فعلا فقط نظر خواهی بازه .. تا بعد ببینم چی باید نوشت
من از عشق آماده ترم
وقتی كه خیس ِ چشمات ، بغض می كنه خیابون شایا تجلی
۱۳۸۷/۲/۲۸ روز خوبی بود .. خیلی خوب ! کسانی تولدم رو تبریک گفتند که اصلا انتظارشم نداشتم . و کسانی به یادم نبودند که ... همین جا از همه ی دوستان عزیزی که به یادم بودند و تولدم رو تبریک گفتند تشکر می کنم . و برای همتون آرزوی سلامتی دارم اول از همه سحر گلم که اولین نفر بود بهم تبریک گفت .. یک ماه پیش و امروز اولین پیغام مال سحر بود . دوست دارم عسلم .. ممنونم . نفر بعدی کنت آتوس .. فرهاد عزیز .. که با تبریکش یه دنیا خوشحال شدم . دوست دارم . مرسی ! جلیل یا جکیل !! با اون همه انرژی .. ممنونم فرانک عزیز هم با زنگش خیلی خیلی خوشحالم کرد . ممنونم فرانک جان میلاد . داریوش . هانیه عزیز خیلی خیلی خوشحال شدم . ممنون و یه دوست داشتنی دیگه که اندازه یه دنیا با تبریکش خوشحال شدم .. سمانه ی خوبم ممنون گلم . امید . هادی . علی . دریا . مهدی حاجی باشی ( که پست قبل تبریک گفته بود ). فراز .مهدی ناصری . بابک . نادر . کتایون . کیارش . مهرزاد . فردیس . سمیرا . امیر .ابی . امین . حمیدرضا . آرتا . محمد . فائزه .حسن . احسان . مجید . حمید ( مرسی ! ) . عسل . سام . سعید . کامران . بهار . پری . نسترن ... از تک تکتون ممنونم . فقط یه چیزی خیلی جالبه ! نسبت پسرا به دخترا !!!!! ... پیش میاد دیگه و یه تشکر ویژه از شایا تجلی عزیز که مثل سال پیش با پیامش خیلی خوشحالم کرد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
فکر می کنم درست چند روز شده که دنبال خودم می گردم .
همه جا .. امروز خوب بود .. نه به خوبی دیروز !! ه س ت م .. چشم های بی رنگ .. نفس های بریده .. گیتار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
سرگرم ترانه می شوم . و بغضی که رهایم نمی کند و تو که خوابیدی و شاید هیچ وقت نگفته ام وقتی می خوابی از همیشه خواستنی تر هستی .
این ساعت ها چقدر سنگینند . دلم هوا می خواهد برای نفس کشیدن . خودم را گم کردم تا خودم را پیدا کنم . نمی دانم این منم یا من . نمی دانم حسودی کردم یا فقط دلم نمی خواست که اشکهای پنهانی ام را ببینی .. همان روزی که نیامدم اینجا همه چیز به زور وارد حضورت می شود . خلا . دلتنگی . بغض . سیاهی . و من شکایتی ندارم . به رویا فکر می کردم و به آرزو . یا به آزاده شاید هم سانا ! نه همان رویا بهتر است و اینکه چه خوب بود اگر . و به یک حلقه .. به اردیبهشت . به ایمیل هایی که سربسته مانده اند و به چند عکس . و اینکه چرا نمی توانم پیش تو اعتراف کنم که خسته ام ؟ و تو ازهمیشه آرام ترم کردی بی آنکه بگویم .. خودم را پیدا کردم .. دیدم . خواندم . شنیدم . نوشتم و باور کردم . از همه ی عادت هایم دل کنده ام . صدایم را دنبال می کنم تا به فریاد برسم . یک روز از همین روزها می روم به همان جا که باید . دلم می گیرد وقتی می گویم فروغ فرخزاد .. همه رفته اند فرحزاد و کباب به دندان می کشند . بوی خون می آید . نفس هایم می لرزند . سرفه امانم نمی دهد . ۲/۲۱ : امروز روز خوبی بود ! به خوبی تمام ماهی هایی که امروز مهربان شده بودند . نگرانم .. صدای گریه هایت را بلندتر می شنوم . اشتباه نکن . نزدیک است !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
تا بحال شده خودت باشی و دیگر نتوانی کس دیگری شوی ؟ یا دیگری شوی و دیگر نشود خودت باشی ؟ میان کلمات گیر افتاده ام ٬ بیشتر از برزخ و هیچ کس بدادم نمی رسد . قسم می خورم حتی نفهمیدم راجع به چه موضوعی حرف می زند . از بس این ۳ روزه خودم بودم و گریه کردم و معده ام درد گرفت ٬ دیگر نمی فهمم ٬ گیجم ٬ خسته ام ٬ گنگم !
دلم می خواهد حرف بزنم تا سپیده بدمد و بعد کسی باشد که دنبال حقیقت بگردد و پیشانیم را ببوسد . برای دل بستن دو هفته زمان درازیست . و او که هیچ کس او نمی شود و درست وقتی خودش را پرت می کند پایین دلسوزی ها و ثنا خوانی ها شروع می شوند . تو که خیره می مانی به یک مغز کوچک متلاشی شده با یک صدای مهیب و به رنگ قرمزی که روز موزائیک ها برای همیشه یادگاری می ماند . و یک سرگذشت شوم که برای من ٬ تو وشاید هزاران دیگری رقم می خورد و هیچ کدام شاید نمی دانیم چرا و این پیوسته من ٬ تو و همان هزاران را خیره می کند به آسمان ٬ به خیابان ٬ به پارک نیاوران ٬ به فرهنگسرا ٬ به یک لیوان آب پرتقال ! تا بحال به راه رفتن درست در میان گذشته تن داده ای ؟ به کابوس ٬ به رویا ٬ به اشک ٬ به آه ٬ به شب ٬ به سکوت ٬ به خیانت ! پسرک همسایه عصر از خانه زد بیرون .. یک نخ سیگار .. یک تلفن .. این پا و آن پا کردن . اما من همین جا بودم ٬ پشت پنجره . نه حتی یک پک سیگار ٬ نه یک تک زنگ و پاهایم از ایستادن درد گرفت . تنها تشابه ما شاید نگاه خیره مان بود به خیابان ٬ به هجوم ٬ به ماشین ها . حال عجیبی دارم ٬ دلم گرفته و نوشتن عطشم را شدیدتر می کند برای دل دل زدن.. برای گفتن .. برای آسمان.. برای بی تابی.. برای دزدکی نگاه کردن به اتاق همسایه.. برای گوش کردن.. برای بودن.. برای رفتن.. برای یک بهانه تا چند ساعت پیش فقط دلم گرفته بودو پنجره را بهانه می کردم ٬ نمی دانم با این خفگی چه کنم و هوایی که این دوروبرها نیست برای نفس کشیدن و من که دلم برای چشمان منتظرم می سوزد . وجود من بستر بی اعتنایی هاست از همان وقت که می خندیدیم تا امروز که سکوت برای اثبات وجودش نیازی به شیهه ندارد . کم کم حس می کنم گم می شوم بین حرف های دلنشینی که ذهنم را دیوانه وار ساعت ها به چالش می خواند و من خوب که غرق می شوم تازه می فهمم اولین بار است که جنس حرف های دلنشین را می شناسم . آنها از جنس تو اند . از جنس تمام حرف هایی که بعدا خواهی گفت . از جنس یک عشق ۵ ساله ٬ از جنس یک خواب ٬ یک سلام ٬ یک آرزو ٬ یک تو که صدایت را حتی بغض آلود ٬حتی وقتی دلت می لرزد ٬ حتی وقتی از خودت می گویی ٬ حتی وقتی خودت می شود ٬ حتی وقتی سکوتت گوشم را کر می کند .. می شناسم ! تو که رج به رج حرف هایم یادت هست ! هنوز نمی خندی ٬ پوزخند کافیست .. مثل من !! ساعت هاست منتظر بارانم و حس می کنم صدای بی صدایش همین جاست اما .. آسمان ابری ٬ طوفانی که کلبه ی خاطراتت را از جا نخواهد کند ! سوسوی چراغ ٬ نوری که تاریکی مطلق ات را نخواهد دزدید ! نوشتن ٬ سرودن ٬ گفتن ٬ خواندن ٬ نفس ٬ حرف ٬ آه ٬ اشک ٬ خاطره ٬ سکوت و سکوت و فردایی که نمی دانم کجاست ٬ نمی دانم چرا می دانم فردای شیرینی نیست ! نه به شیرینی تمام حس خوبی که با دانستن یک هم جنس ٬ داری . نه به شیرینی تنهایی و صبوری و آموختن سکوت و به سادگی تو که تمامش را با یک بغل هم حسی به من بخشیدی . نه به شیرینی امشب و دیشب . نه به شیرینی اکنون که معنی عقربه ها را گم کرده ام و شاید برای اولین بار حس می کنم که می نویسم .. از خودم ٬ از تو ٬ از آنچه باید نوشت . تمام حزن صدایت ٬ و دلت که سخت می لرزید پشت یک ترانه ی نا تمام وجودم را لرزاند صدای سنتور می آید .. به پایان رسیدم بی خبر و اکنون که روی پایان می نویسم ٬ به همه چیز شک دارم به لرزش دستانم به صدای شرشر آب به حس خنک شب به سنگینی واژه ها به محکومیت به تو که به سادگی نمی توان از تو نوشت به گذشته ای که انگار هیچ وقت تمامی ندارد به متنی که دوبار خواندمش و به آهی که تو دوبار کشیدیش ! به سیاهی که به چشمانم عادت کرده به من که نمی روم به تو که حالا هستی به احساسی که دیگر نیست به چند خط نوشته که بعد از مدت ها خستگیم را زدود هیچ وقت به اندازه امروز آرام نبودم و سبک ٬ مثل کسی که سال هاست می دود بی دلیل ٬ و امروز که نمی دانم دیر است یا زود ٬ حس می کنم برای اولین بار رها شده ام گم شده ام ٬ درست همین جا ٬ زیر آسمان ٬ بین هوا و شب نزدیک است . هوا سوز ندارد . بجای برف آتش می بارد . خوب که نفس بکشی تمام غبار حجم سینه ات را می بلعد و تو باز هم نفس می کشی و دوباره .. آنقدر که از زمین رها می شوی و همه جا تیره می شود و شاید هم بنفش و این حس دویاره عجیب نیست . چشم که باز کنی شب خیلی وقت می شود آمده و تو محو سکوتی ٬ غرق در ابهت سیاهی ٬ نمی خواستم تکرار شوم و شدم و یک مکرر به درد خاطره می خورد و بس ! لعنت به نفرین شوم این روز که هیچ وقت تمامی ندارد .. همین الآن نوشت : صد و سی و پنجمین پست ! + اسپیکرتون روشنه ؟ .. بهتر نشده ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
تمام حجم هیاهویی که خودش را به در و دیوار دلم می کوبد ٬ تمام فتنه ای که سینه ام را پر کرده است و یک احساس تکراری مثل نفرت که دیگر نمی سوزاند !
مال اینجا باشی یا اونجا فرقی نمی کنه ٬ به عشق اعتماد ندارم . گوشتو بیار نزدیک تر .. ازش متنفرم .دوست دارم بالا بیارم وقتی جیگر صدا می شم . یاد یه کبد درسته می افتم که کلی آنزیم ترشح می کنه .. کیسه صفرا داره و بعد فکرم می ره تا از دهن یه گوسفند در می آد بیرون . دلم برای خوردن علف تنگ شده و بیشتر از اون برای دراز کشیدن زیر آفتاب . خیلی دوست دارم به زور چشمامو باز کنم و اون حس با مزه بپره تو چشام ... چشات مثل چشمای قورباغه است ٬ اما من خیلی دوسشون دارم ! خیلی شیرینی ٬ حرف زدنت با نمکه . و کل مدتی که داشت از تمام حس چشایی ش برای توصیف من استفاده می کرد ٬ داشتم فکر می کردم که دوست دارم مزه ی جوهر لیمو بدم ! این که چه مزه ای یه اصلا مهم نیست فقط دوست دارم مزه ام بتونه چشم کسی رو کور کنه یا باعث بشه که نفس کسی بگیره یا حتی خفه ش کنه . تو مثل موشی . یه موش کوچولو و بامزه - مثل راتاتوی ؟ -مثل چی ؟ -هیچی ! یه آشپز کوچولو و خاکستری .. فقط من اصلا خاکستری نیستم ! گوسفندا چند کیلو ان ؟ ۴۷ کیلو می شن ؟ یه دونه خوشگلشو که چشاش شبیه قورباغه باشه . شیرین باشه . بانمک حرف بزنه . موهاش خرمایی باشه و پوستش سفید واسم کنار بذارید .. می خوام شبیه ش بشم !! پ.ن : آقابون محترم وقتی عزم کردین برین خواستگاری باسکول حتما همراهتون باشه ٬ واسه وزن کردن عروس خانوم لازم می شه ! متر هم که حتما تو جیبتون پیدا می شه .. اگه نبود استفاده از خط کش بلا مانع است ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|