![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
دوباره غرق صدای سنتور می شنوم
اینجا هوا ابریست .. گوشه ی آسمان ماه از خیلی شب ها زیباتر به نظر می آید . حتی یک ماه زیبا هم گوشه ای از آسمان می نشیند ! نمی دانم چرا بعضی ها دوست دارند درست وسط آسمان باشند . آرامش عجیبی دارد .. خیلی بیشتر از یک پک سیگار صبح را باور ندارم و تمام دلیلش شاید یک جنجال همیشگیست با خودم برای پرتاب شدن درون واقعیت ! حوصله ی لبخند زدن ندارم . به سختی سعی می کنم عادت کنم که بگویم سلام .. یادم نمی آید دیشب خداحافظی کرده باشم .. بنابراین دلیلی برای سلام نیست !! دو رکعت رها شدن از همه .عاشق پایین رفتن از پله ها هستم . حس زندگی دارد انگار . و بعد یک لبخند .به آسمان به خدا.به خودم . و به همه ی سادگی هایی که انتظارم را می کشند . ذهنم را آسوده می بازم به هر آنچه که آزاردهنده نیست . به آسمان به خدا . همیشه درهای بسته خیلی بیشتر از پنجره ها هستند و تو نمی دانی وقتی سرت گیج می رود بین نوشته ها یا نا نوشته ها ٬ وقتی دلت می گیرد به اندازه ی یک بهت ٬ وقتی فقط و فقط می خواهی هیچ صدایی نشنوی .کجا دنبال هوای تازه بگردی . جایی نوشته ام بی وفایی با گروه خونی ام سازگار نیست .. امروز یک پ.ن یافتم که شاید بهتر بود به این جمله اضافه شود :" اگر کسی در حقم بی وفایی کند ٬ بی وفایی را در حقش تمام می کنم ." و می دانم و ایمان دارم که می شود بی وفا بود ساده تر از با وفایی . ساده تر از سادگی . امروز نمی دانم برای چند دهمین بار " میم مثل مادر .. " را دیدم . باز هم داغ اشک هایم تازه شد . شاید "میم مثل ملاقلی پور " و تمام احساسی که این مرد در این فیلم فریاد می زند و گلشیفته تمامش را حالیت می کند با آن لبخند های خواستنی و آرامش بخش ٬ با چشمان گیرا و شفاف ٬ با تمام مادر بودنش . از رو می بردت ! و تو نمی ترسی که گریه کنی . و محو بگذر ز من ای آشنا شوی . حس جالبی داشتم آن شبی که داشتم ۱۰ سال پیش را می دیدم .. روزگار ساده ای با یک عالم سادگی ٬ آدم های ساده ٬ خنده های ساده ٬ شوخی های ساده ٬ قصه های ساده ٬ و تمام روزهای ساده ای که ساده گذشتند و ساده تمام شدند و ساده تر فراموش . لبخند دلنشین پدر بزرگ هایی که تمام مهربانی دنیا را می توانی در نگاهشان حس کنی .. خیلی وقت بود صدایشان را نشنیده بودم و هنوز هم دلنشین ترین صدای دنیا از آن آنهاست و باز داغی که مرهم نمی شناسد ابراز وجود کرد . داغدارم پ.ن : ۶۹ روز تا ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
به حرف های جوانکی فکر می کنم که ۱۲ سال پیش هم سن من بوده ..
قدر زندگی را چطور می شود دانست ؟! خدا را شکر او از انتخابش راضی بود ..از همسرش .. از بچه هایش .. و به نظر من همین برای یک عمر کافیست . تازگی ها خوب یاد گرفته ام روزها را بشمارم . ۷۵ روز تا کنکور !! و من به هیچ وجه قصد ندارم کاری کنم که بعد ها جای حسرت باشد آرامشم را حس میکنم و این احساس بی نظیریست . به عمق لبخند هایم می نگرم و هیچ نمی بینم جز یک لبخند و برایم اهمیتی ندارد تو که روزگاری برایم اهمیت داشتی امروز با نفرت نوشته هایم را بخوانی یا با تمسخر ! می توانی نخوانی .. مثل من .. زندگی کن .. برای یک بار .. هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر خوب حرف بزنم . چشم ها را می توان شست و در ژرفای یک نفس هوای تازه رها شد . می توان اجازه داد که سکوت شب تا انتهای وجودت را برباید و تو فقط بنگری به آسمان صبح را بلعید و آفتاب را تا پشت کوه فرستاد .. هر جا که بشود خندید بهشت است پ.ن : چند روز پیش تولد سحر نازنینم بود .. تولدت مبارک عروسک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
به اندازه ی یک لبخند احساس خوب ٬ دنیایی کابوس و بیداری . دلم پر گشودن می خواهد . طعم گس یک عروج . به جایی آنقدر دور که دیگر سایه ام دنبالم نباشد .
درست همین جا ٬ میان برزخ واژه ها خودم را می بازم ٬ خیره می شوم ٬ لبخند می زنم . چه اشکالی دارد اگر برای چند شب حس کنی مال کسی هستی . کسی که تو را می بیند . ردپایی از من بجا نمانده . هیچ هیچم . یک بی هویت ٬ یک سکوت ٬ یک نگاه ٬ یک نفس . هر جا که بشود سرک می کشم . میان خاطره ها ٬ لابلای نگاه های پریشان ٬ پشت یک مشت حرف قشنگ . و یک لبخند کوچک ٬ دوباره شیطنت گوشه ی چشمانم می درخشد . این منم ٬دخترکی پر از احساس ٬ پر از لحظه های نرسیدن ٬ پر از فریاد و دنیای که آن سوی من در انتظار عبور است .
برای یک لحظه چشمانم را می بندم . من ٬ اینجا ٬ من سیاهی های نوشته ٬ من سکوت زجر آور ٬ من بغض های بی پایان ٬ من نگاه های پر حسرت ٬ من ٬ اینجا چه می کنم ؟ می گذارم به نظر یک چشم بر هم زدن بیاید . خنده ام را گم نمی کنم . من همین جا هستم با تمام گذشته . با یک بغل هراس . با یک مشت هبوط . و من ٬من سیاهی ها ٬ من شب های سیاه می شود و نگاهی که خیره صبح را می طلبد برای آن همه درخشش . برای گذشتن از تمام نفرت هایم ٬ از تمام آرزوهای کالی که کودکانه می خواستمشان . من ٬ من گریه های بی صدا ٬ من باران می شود و عاشقانه باران را در آغوش می کشد و بی صبرانه منتظر بوی خاک نم خورده می ماند . تمام بغض هایم را رها می کنم مثل یک مشت کاغذ که خیلی نوشتمشان افسوس کسی نخواند . من ٬من فریاد های آشفته ٬ من کابوس هاس مدام ٬ من التهاب یک زخم ٬ من تنهایی دخترک تنها ٬ من رقص یک قاصدک می شود . من التیام یک روح٬ من بیداری های آرام ٬ من تنهایی پر حضور ٬ من یک عروج . می نشینم ... این بار وسط کویر . به اندازه ی یک آسمان ٬ خاک و آبی ٬ زمزمه ای مبهم ٬ سکوت نا مانوس . تا بحال خورشید را اینقدر نزدیک ندیده بودم . لب هایم خشک شده اند . سراب جلوی پایم محو می شود و من تقلایی برای رفتن نمی کنم . می نشینم و در آغوش می کشم یک حرارت گس را و بوی خاک و طعم آسمان . زندگی آیا همین طعم گس آسمان نیست ؟! پ.ن : تازگی ها قهقهه عجیب می چسبد .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|