![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
این همه نفرت را چه کسی به من قرض داده است ؟ بیزارم . از دنیا . از تو . از خودم . از این همه ساعتی که بی دلیل باید بگذرند . از همه حرف هایی که دارم می شنوم . و چه خوشبخت است خواهری که برادرش برای تولدش شعر می گوید ... لعنت به سادگی من ! لعنت به تنهایی هایم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
باز یک ماگ پر از قهوه ! یک شب دیگر پر از تنهایی و سکوت . این روزها خوبم . چند وقت پیش بود که فکر می کردم کاش می شد زمان را نگه داشت . اما حالا اصراری ندارم . این روزها هرچه زودتر بگذرند بهتر است . شاید فرداها بهتر باشند ! کسی چه می داند .
نمی دانم آرامشم را کجا گم کرده بودم و نمی دانم از کجا پیدایش کردم . اما خدا را شکر که دارمش . برایم فرقی ندارد خیسی چشمانت را کسی می بیند یا نه . می شکنی یا نه ! حتی اگر دیوانه هم شوی ٬ راستش به من ربطی ندارد ! وفای دختر ها تا همین جاست !! به نازم به وفای خودم . وفای تو آنقدر زود تمام شد که خجالت کشیدم اسمش را وفا بگذارم . لعنت به نوشتن هایم . می دانی این نوشتن ها چه بلاها که سر من نیاورده . چقدر سو تفاهم ... یکی گمان کرد عاشقش هستم !! اما من نیستم . حاضرم داد بزنم : من عاشق هیچ کس نیستم ... بهتر نیست بگویم نبودم و نیستم ؟!! عشق را قبول ندارم . این آخرین حرف من است . از این به بعد هر کاری عشقت است بکن . برایم مهم نیست . دلیلی هم نمی بینم کسی را تحمل کنم . هر گونه پیشنهادی با جواب منفی روبرو خواهد شد .اگر اصرار داری خودت را سنگ روی یخ کنی ٬ مشغول باش . خیلی سعی کردم . نشد ! اصلا دلم برایت نسوخت .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
* به نظرم قشنگ بود ... * متاسفم فعلا نظر خواهی غیر فعال با قی خواهد ماند . نظرتان را اینجا ! بنویسید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
جالب است که همیشه این صفحه کلید بی نوا باید ضربات انگشتان مرا طاقت آورد !!
و چه جالب تر کسی که دیروز داشت می گفت تو از هر کسی که عصبانی بشوی سر من خالی می کنی !!! اگر من عصبانیتم را جایی خالی کرده ام این همه نفرت و خشم از کجا آمده ؟؟ متاسفم . خیلی متاسفم !! برای تو که نفهمیدی . برای تو که از ترس فرار کردی . برای تو که خیال می کردی دوستت دارم . و این ۳ تو چقدر باهم فرق داشتند ... ببینم من جایی به کسی گفته ام که دوستش دارم ؟! دیگر مهم نیست که باشم یا نباشم . دیگر مهم نیست باشی یا نباشی . از عشق متنفرم ! حالم از هر چه عشق بازیست بهم می خورد و از خیلی ها که ادای عشق باز های قهار را در می آورند ! ترحم ممنوع ... من نیازی به دلسوزی هیچ کس ندارم . هندوانه های شب یلدایتان را هم نگه دارید برای سال بعد لطفا زیر بغل من نگذارید . من دنبال چیزی می گشتم که گمان می کردم هست و وجود دارد . اما خوب من اشتباه آمده بودم . وجود نداشت ! درست یادم نیست کی مردم . شاید هم هنوز نمرده ام . کسی چه می داند ... مگر این اواخر کسی مرا دیده ؟ کسی از من خبری دارد ؟ آهای تویی که دنبال ردپا در وبلاگ وروجک سرگردان می گردی ! بگرد ! شرط می بندم او هم مرا نشناسد . تو دنبال کدام نقطه ی مبهمی ؟ چه دلیل وجود دارد که من به سوالی جواب بدهم ؟؟ من هنوز بازداشت نشده ام . من نشسته ام اینجا که به اشتباه های بچه گانه ات بخندم . نه قهقهه بزنم . آخ که چقدر دیدنی است این همه تکاپو و ادعا ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
ذره ذره می بارم ٬ می خواهم فریاد بزنم دست از سرم بردار . من به تو هیچ نیازی ندارم . می فهمی ؟ می شنوی ؟ نه !! لعنتی تو برای من آدم نیستی . مرده هم نیستی . یک دروغگویی که خیلی قشنگ دروغ می گفت . برای من دستت رو شده . حوصله ی ادعاهای رنگارنگت را ندارم ٬ از تو متنفرم ٬ بفهم ! از تو و هر آنچه به تو مربوط شود . دلم می خواهد بروی به درک ... من ارزان آرامشم را بدست نیاوردم که به پای مثل تویی بریزمش . به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دست بدهمش و باز شب های پریشانی که انتظارم را می کشند. از هر کسی که بگوید دوستت دارم بیزارم . از تو و امثال تو . از همه تان . نه مهم نیستی ! برای همیشه بدرود ٬ دیگر دنبالم نگرد خسته ام از اشتباهات تکراری ٬ از سادگی هایم بریده ام . بس کن ! برای تمام عمرم دلیل برای یهت و بی صدایی و تنهایی دارم . هیچ دلیلی برای بودنت نمی بینم . همان طوری که من در دنیای عشق تو هم در دنیای من زیادی هستی ! زیادی بودی ! این طوری بهتر است . من ساده دل را ببین به چه کسانی پناه می برم . به چه کسانی امیدوار می شوم . بدبخت تو خودت امید اینهایی ... چه حاجتی به فردا از امروز معلوم است . از امروز ٬ از همین لحظه دل رحمی موقوف ٬ عشق قدغن ٬ حوصله ی هیچ عاشق پیشه ای را ندارم . به سلامت ٬ خدا روزیتان را جای دیگر حواله کند . آن فرشته ی مهربان از این خانه رفت ٬ نشانی اش را از خاک سرد گورستان بگیرید .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
داشتم فکر می کردم چه زود ۴ سال شد ...
و این ۴ سال چه تلخ و سرد گذشت . درست ۴ سال پیش فقط یک روز قبل من پدر بزرگ داشتم . دو تا پدر بزرگ ... در باورم نمی گنجد . چطور امکان داشت ؟ و چرا حالا ندارد ؟ سیزده دی ! آن سال میلاد امام رضا بود . ... سال ۱۳۸۲ . چه عصر تلخی و یک پایان آرام . و به همین راحتی بابا بزرگ رفت ... باورم نمی شد . همه چیز یک کابوس بود باز هم مه آلود ... مراسم شام غریبان و سوم و هفتم و ... چهلم ... و رغیب ... سالگرد ... و تمام.
و امسال بعد از ۴ سال دیگر پدر بزرگ ندارم . آقا جون هم بی صدا رفت . مثل همیشه ... سخت می شود تحمل کرد اما فکر نکنم باورم شود . کاش برای یک شب دیگر پدر بزرگ داشتم ... کاش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
هنوز چند کلمه مانده که خودش را به در و دیوار دلم می کوبد...
می دانم بیراهه هارا با چه شوقی وجب به وجب خزیدم و رفتم .
می دانم چه التهابی داشتم برای زمین خوردن و خوردم .
می دانم چرا دنبال راه محکمی برای اثبات نیستی ام می گشتم .
می دانم چرا نمی دانستم . می دانم چرا نبودم .
دنیا هرطور عشقش می کشد بچرخد ، من هستم ...
تو بخواب ، من بیدارم ...
پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش
فقط یک نمی دانم مانده ... نمی دانم این تو کیست که یا همه واژه ها از او می آیند یا به او می رسند
این تو هر که هست تو نیستی ...
پ.ن : اینم یه عید دیگه ... عیدتون مبارک ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم دی 1386ساعت 6:10 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|