![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
چه فرقی می کند اگر برای یک لحظه شب زودتر ببارد اگر تمام روزگارت پر از غروب است و تاریک . یک شب پر سکوت و اشکی که تا خود صبح بهانه برای باریدن دارد . امشب می گویند یلدا می آید ... امشب برای یک دقیقه فقط برای یک دقیقه خدا را سپاس گوییم که هنوز برای یک نگاه یک جمله یک دیدار٬ هنوز برای یک بار دیگر با هم بودن فرصت داریم ... کاش می شد امشب یک دقیقه بیشتر همدیگر را حس کنیم . خدای درهای بسته . خدای فانوس های خاموش . خدای دل های شوریده . خدای بزرگ من . خدای زیبایی یک بغل زنبق ... شکر ... تا می توانید صورت پر چین و چروک پدربزرگ و مادر بزرگ هایتان را ببوسید ... به خدا می ارزد ... یک قاچ هندوانه و یک تفال ... چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود ور آشتی طلبم با سر عتاب رود کاش این دل خاموش من هم یلدا داشت ...
پ.ن : خیلی سعی کردم . نشد که نظرات رو تائید نکنم ! پ.ن : ۲۷ روز پیش این صفحه ی سیاه دو ساله شد... فکر نمی کردم اوضاع اینقدر داغون باشه که یادم بره . تولدش مبارک ... پ.ن : عید تون مبارک |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
اعلامیه بین انگشتانم می لرزید .
باورم نمی شود ... هنوز هم خیال می کنم کسی خواهد گفت که دروغ بود ... و به همین سادگی چهل روز گذشت . دوباره به دیدار خاک سرد می روم . با چشمانی خیس . قلبی که خیلی گرفته و دستانی سرد و لرزان ... خسته ام ... سفر سلامت . دلتنگی هایم از حجم واژه ها بیشترند . نمی دانم کجا بیانش کنم . این دوروبر ها فقط سوز هست و نگاه ! به کار من نمی آید . این بار نمی شود خاک را در آغوش کشید ... من همچنان چشم انتظار یک مسافرم . می آید ؟!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
دیگر نه می بینم و نه می شنوم . یا همه ی روزها سیاهند یا من جز سیاهی رنگی دیگر نمی بینم . حرفی نمانده . همه ی ادعا ها . همه ی عشق های دروغین . همه ی باورهای قشنگ . حتی همه ی دروغ ها را گفتیم و تمام شد . می بینی ٬ دیگر هیچ بهانه ای برای لب گشودن نمانده . بغض را ترجیح می دهم ! و نبودنت را . اینجا نه شوقی هست نه دل منتظری . به سیاهی عادت کرده ام . و پنجشنبه های تاریک و بغض آلود . و یک مشت تنهایی و سکوت . درست مثل یک کاغذ باطله می مانم که به زور به اسناد مهم ضمیمه شده باشد . غافل از اینکه این دور و بر ها همه ی اسناد زردند ! روزهای باقی مانده را می شمارم . چند شب بیشتر تا یلدا نمانده . یلدای سکوتم !! یلدا ... یلدا ... یک جای دور یادم می آید که خودم را یلدا معرفی کردم . اگر هنوز تا یلدا مانده ... پس این شب های تاریک چرا خیال تمام شدن ندارند ؟! این همه یلدا آن هم در یک سال . بغض و آه و سکوت و اشک و تنهایی . خبری از فال حافظ نیست . نه هندوانه ای بریده می شود نه سماوری غل می زند ! کرسی خانه ی دل من سال هاست از هر جای دیگر سرد تر است . دلم هوای باریدن دارد . نه کسی می آید نه کسی به یاد می آورد . همه در بهت غرقند . انگار ده ها آدم یک جا کفن شده اند و به تابوت پناه برده اند . این وسط نمی دانم این سوز از سردی خاک است یا از نیش حرف هایی که زیاد می شنوم ! ...عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت... گفتی به من غصه نخور می رم و بر می گردم . همسفر پرستوها می شم و بر می گردم ... عزیز رفته سفر کی بر می گردی ؟ چشمونم مونده به در کی بر می گردی ؟ می دانم دیگر نمی آیی و این از هر دردی دردناک تر است . من فقط دلم به آمدن تو خوش بود ... این انصاف نیست ... آخر هفته ی دیگر می روم که باز مهمان خاک سرد گورستان شوم . می روم که چهلمین روز تنهاتر ماندنم را جشن بگیرم . شیرینی پخش کنم . آواز بخوانم . به راستی چقدر هول داشتیم برای خاک کردن آن پیرمرد ریش سفید و نورانی و دوست داشتنی . گمانم حالا که مطمئن شده ایم دیگر برگشتی نیست ٬ سفر کرد و رفت باید عجیب شاد باشیم . پدر بزرگ نازنینم ٬ سفرت سلامت . روحت شاد و قرین رحمت . همه ی هجا ها نرسیده به گلویم گم می شوند . همه ی آرزوهایم طلب نشده رنگ می بازند . و خدا را به سادگی واگذار می کنم . شرمنده ! حوصله ی خودم را هم ندارم . مدتی ست زمان را حس نمی کنم . فردا را نمی فهمم . در زندگی مردود می شوم و گاهی قهقهه می زنم . گاهی آنقدر مصیبت برای هق هق ها پیدا می شود !! پ.ن : نظرات تائید نخواهند شد پ.ن : اگر این صفحه سیاه باب میل کسی نیست ٬ اصراری برای آمدنش ندارم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
نمی دانم چند روز است که آسوده خوابیده ای ... گمانم ۱۷ روز می شود
دلم امروز بدجوری هوایت را کرده . کاش می شد می آمدم و تبریک می گفتم . خانه ی نو مبارک . امروز باز ۵شنبه است . کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده . کاش می دانستی چقدر تنها شده ام . فدای مهربانی هایت ... جایت همه جا خالیست نمی دانم با این همه حسرت چه می توان کرد . یعنی هنوز اینقدر دلت برایم تنگ نشده که فقط یک بار به خوابم بیایی ؟ این روزها تلخ شده ام . خیلی بیشتر از یک فنجان قهوه . می بینی ؟ یا حتی دلت نمی خواهد نگاهم کنی ؟ پیش خدا چه خبر ؟ جایت که بد نیست ؟ نه . می دانم بد نیست . دلم می خواهد فریاد بزنم . راستش را بگویم ؟ دلم بد جوری هوایت را کرده . کاش می شد بیایم بالای سرت بنشینم . آنجا تنها جایی ست که می شود آسوده فریاد زد . می شود گریه کرد تا خود صبح . دلم گرفته . کاش بودی . کاش می شد در آغوشت گرفت . کاش هنوز هم با لبخند نگاهم می کردی . کاش بودی . کاش ... دبگر فقط با ای کاش ها می شود گفت از تو . چه دنیای بی معرفتی ... با این همه آشفتگی چه کنم ؟ با این همه پریشانی . با این دل تنگ ؟ دیگر هیچ حرفی ندارم که برای تسکین به مامان بگویم . امشب شب ۵ شنبه است . امشب باید می آمدم پیشت . اما نشد . ببخشید . این راه دور را کاش می شد پر می گرفتم و می آمدم . اما سهم من انگار فقط دلتنگی ست . انا لله و انا الیه راجعون ... پدر بزرگ عزیزم آسوده پر گشود . پر گرفت و رفت . ما مانده ایم و غمی غمناک و حسرتی جانسوز . نمی دانم به کجا می شود پناه برد . به هر کجا نگاه می کنم دلتنگی اینجاست . صدای قشنگت . آقا جون کجا رفتی ؟ آقا جون تو که بد قول نبودی . تو که بی وفا نبودی . مگه به من قول ندادی که بیای پیشم . مگه نگفته بودم منتظرتم . آقا جونم پاشو . پاشو ببین هیچکی طاقت دوریتو نداره . پاشو ببین بچه هات چقدر بی تابی می کنن . پاشو ببین مونس تنهاییات چطوری داره ذره ذره آب می شه آقا جون لباسات هنوز عطر قشنگ تن تورو می ده . آقا جون این چند شب گوشمو تیز کرده بودم که صدای نمازتو بشنوم . آقا جون چرا برا نماز بیدار نشدی ؟ اومدم خوابیده بودی . آروم . خیلی آروم . آقا جون برگشتم بازم پا نشدی . . چرا آقا جون ؟ دلت ازم شکسته ؟ آقا جونم ناراحتت کردم ؟ آقا جون پاشو . یه دنیا حرف دارم برات . پاشو آقاجون دلم برا صدای قشنگ خنده هات تنگ شده . من دیگه با کی درد و دل کنم ؟ من که همه امیدم تو بودی . چرا بی صدا ؟ چرا بی خبر ؟ آقا جون دیگه طاقت ندارم . چطوری تحمل کردم بذارنت زیر خاک . روت خاک بریزن . آقا جون من ... چطوری دلشون اومد . آقا جون خیلی زود رفتی ... خیلی زود پاشو الهی قربون صدای نفسات برم . پاشو آقا جون . آقا جون صدام کن . چرا رنگت اینقدر زرد شده بود ؟ چرا دستات سرد بود ؟ آقا جون من ... یعنی آقاجون من بود که تو تابوت خوابیده بود ؟ آقا جونم الآن جاتو برات میارم . دوست داشتی رو ایوون بخوابی . جاتو رو ایوون بندازم ؟ آقا جون اومدی خونه واسه بار آخر ؟ اومدی وداع کنی ؟ اومدی که واسه همیشه بری ؟ تابوتتو همون جایی گذاشتن که همیشه دراز می کشیدی . الهی قربونت برم . در تابوتو که باز کردن بوی سدر و کافور می اومد . آقا جون خیی خوش بو شده بودی . من آقا جون خودمو می خوام . آقا جونم پاشو . پاشو خودم ناخوناتو برات می گیرم . پاشو آقاجون خودم باهات میام بیرون می گردم حوصلت سر نره . آقا جون تو پاشو . خودم برات میمیرم . آقا جوووووووووون ...
آقا جونم از تو هر چی خوبی هست به یاد می مونه . صدای سبحان الله گفتنات . اشکای نازت . وای آقا جون چطوری یادم بره تو لباس احرام چقدر آسمونی تر شده بودی . الهی فدات بشم . آقا جون کاشکی یه بار دیگه بغلم می کردی . دلم خیلی برات تنگه .
پ.ن : دیگر پدر بزرگ ندارم . هیچ شوقی برای عیدی گرفتن نمانده . پ.ن : کسی نیست که برایم دعای خیر کند . پ.ن : پرم از حسرت و داغ ... پ.ن :آقا جون مهربونم دلم برات تنگ شده . به خدا دیگه تحمل ندارم . دلم بد جوری گرفته . خیلی تنها شدم . خیلی ... پ.ن : از تمامی دوستانی که ابراز همدردی کردند و تسلیت گفتند ، ممنونم . امیدوارم خداوند رفتگان شما را ببخشد و بیامرزد . به دلیل مساعد نبودن اوضاع روحی مدتی است به کسی سر نزده ام ، می دانم که می بخشید ! باز هم از محبت هایتان متشکرم پ.ن : رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|