![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
اگر کسی خیال ندارد چراغ را روشن کند ...
اگر هیچ کسی حتی فانوسش را با تو شریک نمی شود ... اگر تو همه جا فقط یک سایه ی ساکتی ... اگر این جا سکوت حرف اول و آخر را می زند ... اگر هیچ چیز نیست که بتوان به یادش حتی پوزخندی زد ... گله ای نیست ... تا آسمان راهی نمانده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
می خواستم بنویسم اما حالم اصلا خوب نیست .
ببخشید . حتما می نویسم
من از اون آسمون آبی می خوام . من از اون شب های مهتابی می خوام . دلم از خاطره های بد جدا . من از اون وقتای بی تابی می خوام . نمی دانم بار چندم است که پی در پی می خواند ... دیشب به اندازه ی یک دل پر تلخ بود . امروز عید است . عیدتان مبارک . طاعاتتان مقبول . چند وقت پیش داشتم می گفتم برای من هنوز انگار ماه رمضان نیامده و ماه رمضان شتابان می رفت و رفت روی میزم اندازه ی تمام دلخوری هایم کاغذ هست . اما فقط میان یک سالنامه ی سیاه حرف هایم جا می شوند و می دانم هیچ کس نمی خواندش . بغض لعنتی ولم نمی کند . مادری دارم دوست داشتنی تر از آسمان . گاهی دلم را بدجوری می لرزاند ... یک راه بی پایان ... و پدری که از روزی که به یاد می آورم سرش گرم کار بود و چشمانش خسته ! و پسرکی که چشمان زیبایی دارد و دلم خیلی برایش می سوزد که ندانسته همه چیز را می بیند و عادت می کند و دم نمی زند . نمی خواستم او مثل من بشود . یک گوشه گیر تنها و ساکت ... اما دیر جنبیدم . شد . همین تمام خانواده ام همین است . یک چهار دیواری سفید و آدم هایی که برای در کنار هم ماندن هیچ بهانه ای ندارند . اینجا فقط یک چیز فراوان است ... گله ... و سکوت و یک آه ... یعد هم سر تکان دادن از سر تاسف .... و بعد چشمانی که پنهانی خیس می شوند . یک چیز دیگر هم هست . سکوت . آرامش را از خودم دزدیده ام ولی نمی دانم چرا . دیشب همه جا پرسه زدم بجز در یک کوچه خلوت . تمام آشفتگی هایم را با حوصله ورق زدم . یک حسرت ... دیر شده . کودک دل شکسته و خسته من از همه بریده . تاوان کدام گناهم اینقدر سنگین بود ؟ گناهش اینقدر می ارزید ؟ و یک ببخشید که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده و من بدجوری آنرا بدهکارم . اگر نخواست فکر کند ... بعد از آن اگر دخترک باز هم راضی نشد یک سیلی محکم مهمانش می کنم و اینبار من به جایش فریاد می کنم . لعنتی ... بس کن . دیگر از من چیزی نمانده ... چه باید می کردم که نکردم ؟ اما هنوز یک ببخشید مانده . می ترسم ... دستانم سردند . می لرزم و چاره ای نیست جز اینکه دندان هایم را محکم تر بهم بفشارم . یک نفر نیست حرف تازه ای بزند ؟! یک حرف دلنشین ... آهای تو که می دانم خودت را می شناسی ... نگذار دیر شود . دیشب یک فکر لرزه به افکارم افکند .... هرزه ی مقدس ... جایی خواندمش ... چه ترکیب عجیبی است . من کدامش هستم ؟ قداستی در کار نیست . اما من که ... من در این نام نمی گنجم ! جای من هر جا باشد میان این واژه نیست نام من چیست ؟ تو که می دانی بگو . تو که دنیایت آرامش دارد بگو . خودم را باخته ام . گم کرده ام . بذار خیال کنم اگر چه بی خیالمی ... می بینی چه جمله زیباییست . اما چه خیالی بکنم ؟ خیال کنم هنوز نامم یادت هست ؟ یا بیشتر حتی صدایم را هم می شناسی ؟ می شناسی ؟! سر در گمم . فقط از یک چیز مطمئنم اینکه هنوز فراموشت نکرده ام . یک خط چشمک زن انتظارم را می کشد تا بگویم و بنویسد . اما " همه حرف ها که آخه گفتنی نیست ... "
پ.ن : آهنگ جدید گذاشتم . لطفا زحمت play رو بکشید . به نظرم قشنگه !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
بریدم .
تسلیم ! هر چه می گردم پارچه ی سفیدی نیست . به خدا تسلیمم . بس کنید . دیگر نمی توانم . به خدا نمی توانم . هر کس هوس گله دارد ٬ به سلامت . اینجا کسی نیست که گوش بدهد . من خسته ام . و می دانم این دور و بر ها تا کیلومتر ها کسی نیست که دل آشفته مرا درمان باشد . آن دور ها هم کسی نیست !! من دیگر نمی دانم چه کنم . دیگر از این زندگی بریده ام . شیرینیش دلم را زده ..... هر چه گوش نمی کنم باز هم یک خروار درد است که مرا پیدا می کنند خدایااااااااااااااااااا... به فریادم برس دیگر به جان خودت نمی کشم پ.ن :برایم اظهار تاسف نکنید . پ.ن :راه های درمان را همه امتحان کرده ام . نگویید به خدا روی آور .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
بار الها امسال هم شب قدر آمد و من هنوز گرفتار گرفتاری هایم از تو غافل بودم .
نمی دانم چرا نام امشب دلم را می لرزاند . امشب کوچه های تنگ کوفه تاریک خواهند ماند . مولای من ... اگرچه کوچکتر از آنم که نگاهی به من بیاندازی اما چه کنم امیدی جز تو ندارم . رو سیاه تر از آنم که به درگاه خدا پناه ببرم . هوای مارا داشته باش . من کجا بروم جز در خانه ات ؟ کجا را دارم که بروم ؟ تو را به غربت شب های کوفه روی برنگردان . آنقدر بغض نگفته در گلو دارم که اشک هایم اگر خیال باریدن داشته باشند تمام دنیا را غرق خواهند کرد . پدر ایلیای من ٬ کاش من هم یکی از یتیمان کوفه بودم ٬ لااقل دست آسمانی تو را بر سرم حس می کردم. لااقل کسی بود که دستانش مرهم قلب شکسته ام باشد . کسی که با دستانش اشک هایم را پاک کند . یتیمان کوفه خوشا بحالتان . هر کسی چنین لیاقتی ندارد . علی جان ٬ تو را به زادگاهت قسم ٬ به همان خانه نور ٬ راه برگشتی نشانم ده . پشیمانم . پریشانم . به خدا بگو از من ناامید نباشد . روزگاری آدم خواهم شد . به خداوندی خدا قسم بریده ام . علی جان یادت هست چند سال پیش درست در چنین شبی چه سخت فهمیدم که عزیزی اینجا مهمانست ... پدر ایلیای مهربانم قلبم شکسته است . تو را به خداوندی خدا قسم امشب از خدا بخواه یه نیم نگاهش را به من هدیه کند . آه که با آن نیم نگاه چه ها می توان کرد ... می توان برگشت و رو سیاهی ها را سبک تر کرد . می توان خواست . می توان امید داشت .
خدایا تو را به عظمت قرآنی که امشب نازل کردی ٬ تنهایم نگذار . می گویند امشب تقدیر یکساله رقم خواهی زد . من برای تمام عمر فقیرم . به فریادم برس که بی تو فردا را نخواهم دید . بار الها مرا دریاب ٬ جز تو پناهی نیست . دلتنگم ... این دل شوریده را به کجا می توان برد جز به درگاهت . بار الها آرامشی عطا فرما که تلاطم اقیانوس هم یارای گرفتنش را نداشته باشد . اللهم انی اسئلک ... خدای خوبم آغوشت را بگشای . این بار با سر خواهم شتافت . تنها تر از اینم نکن . فقط به امید تو امیدوارم . مهربانم سیاهی ها اینجا فریاد می کنند . راه روشنی نشانم ده . یا ستار العیوب . یا غفار الذنوب ... الغوث الغوث ... خلصنا من النار یا رب !
پروردگارا امیدم را ناامید نکن ... مرا به عظمت رحمتت ببخشای .
التماس دعا .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
امشب هم یک شب تلخ . من تنها . آسمان تاریک .
تازه فهمیدم که خیلی بی کسم . خیلی تلخ بود شبی که خیلی چیزها شنیدم و هیچ آغوشی نبود که به آن پناه ببرم ... هیچ کسی نبود که بشود با او حرف زد و با شنیدن صدایم یک جوریش نشود
شما را به خدا من در صدایم چه دارم ؟
خیلی دلم گرفته ... خیلی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|