تبليغاتX
ماه خاموش
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
نمی دانم امشب چه بر سرم آمده . حتی رسم نفس کشیدن برایم نا مفهوم است . من چه می کنم با خودم ؟ به کجا خواهم رسید با این همه شوریدگی ؟ نمی دانم چرا امشب گریزانم از همه . نمی خواهم هیچ کس باشم . نمی خواهم هیچ کس را ببینم . من از دنیا بیزارم و نمی دانم چرا !!

امشب برای هزارمین شب حالم خوب نیست . آسمان با تمام سیاهیش مرا غرق می کند . تمام حجم ستاره ها  خفه ام می کنند .

من هیچ کس نیستم و نخواهم بود . من براستی کیستم . اگر فردا دیگر از خواب برنخواستم چه کسی خواهد فهمید ؟  قطعا عده ای سخت شاد خواهند شد . شاید هم همه . و من چه بی کسم ... نمی دانم امشب دلم چه می خواهد . یک آغوش پر مهر ... یک بوسه ... یا خلوت ... حتی مرگ !

نمی دانم ... شاید هم این همه آشفتگی را روزی پایانی باشد . اما امشب کی صبح خواهد شد ؟ این دل تنگ چگونه آرام خواهد شد ؟ کسی نیست که بگوید من چه باید بکنم . و من بیشتر در این سیاهی ها فرو می روم .

فقط چند روز باقی ماند از تابستانی که من هیچ از آن نفهمیدم و باید به اندازه ی یک سال تمام استراحت می کردم که نشد . فرصت نبود . هر شب تا سپیده دم تلاش کردم تا دمی پلک هایم بر روی هم آرام گیرند اما نگرفتند و من... می ترسم ...

ترس ... تمام احساسم را می فهمد . می ترسم  ... خیلی زیاد ...

چه کسی مرا به این روز انداخت ؟ می شناسیدش ؟ سلام مرا به او برسانید و بگویید بیچاره دخترک پاک دیوانه شده ... شاید خودم بودم که گذاشتم همه چیز سریع جلو برود و نقطه پایان منتظر من است ...

این او کیست که این تاریک خانه بیشتر از تار موهایش نام او را شنید ... براستی او وجود داشت ؟ کسی بود که من دوستش بدارم ؟ نه ... به خدا دروغ است ...

وحشت دارم از صدای شیهه ی عشق ... از دور می شود شنید ... گوش هایم را می گیرم ... این ندا همه را افسون می کند ... اما مرا فرصتی نیست تا بگویم سحر است و بس . گوش نسپارید ...

کدام عشق ؟ عشق وجود ندارد .

سخن این شوریده را بپذیرید . به اندازه ی تمام تاریکی ها آشفته ام . صبح کی خواهد آمد ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط تنها | 
خیلی وقت می شود که هیچ چیز لازم ندارم ... حتی یک لبخند که اجباری نباشد یا یک نگاه که فقط عاری از نفرت باشد . کجا اشتباه کردم ؟ گفته بودم تازگی ها یاد گرفته ام حسودی کنم ... به پسرک چشم سیاهی که در این نزدیکی است   حسودی می کنم . نه پسرک چشم سیاه با تو نیستم . این پسرک چشم سیاه براستی پسرک چشم سیاهی است که نمی دانم چرا نمی تواند مرا تحمل کند . می فهمم تحملم چقدر دشوار شده ٬ اما دلیلش را نه ...

سرم را به پنجره تکیه می دهم و دنبال یک نگاه آشنا می گردم . هیچ کس نیست . من انگار به زور به همه گره خورده ام . حس می کنم که چقدر اضافیم . دنبال سر نخ می گردد ٬ میان کاغذ پاره ها ٬ لابلای کتاب ها ٬ قدیم ها میان اس ام اس ها ٬ بین فایل های کامپیوتری که مصادره شد ٬ سی دی ها ٬ حتی بین موهایم . دنبال رد پایی از یک مرد ٬ یک عشق ٬ جنون ٬ انتظار ٬ هر چیز مشکوک ... نمی داند که تمام مردان این سرزمین کیلومتر ها از من دورند و بیزار و من هم . عیبی ندارد . فقط دلم خیلی می گیرد وقتی همیشه نکوهش می شوم . قدیم ها برای حرف زدن . تازگی ها برای حرف نزدن .

خیلی خسته ام ... خیلی ! آنقدر که چند روز پیش پنهانی به صدایی گوش کردم فقط چند لحظه که بگوید بله ؟! آنوقت فهمیدم که خیلی وقت می شود مرده ام و مراسم خاکسپاری شبانه در کنج خلوت ها خیلی وقت است که فراموش شده .

اصراری برای پاک کردن اشک هایم ندارم .

اینجا همه چیز خراب است ... حتی کسی نمی خواهد از خواب بیدارم کند و من هر لحظه سرزنش می شوم و نمی دانم چرا هنوز هم سعی می کنم خودم را آدم جا بزنم . دلم خیلی گرفته !

وقتی تنها کسی که به حرف هایت گوش می دهد تاکید کند که تو فقط خواهر کوچکش هستی جا می خوری ... یعنی اینقدر وضع خراب است که او مجبور شده تاکید کند تا تو دست از سرش برداری ؟ شاید هم زیادی دست و پا گیرم یا زیادی تحمیل شده ام ...

هر روز لحظه هایم را می شمارم و آهسته شب می شوم .درس نمی خوانم ٬ زندگی نمی کنم و دیوانه تر می شوم  . تنهایی هایم  هر لحظه بزرگ تر می شوند و من نمی دانم درمان این دلتنگی چیست ! کاش می شد در را به هم کوبید و رفت . اما کجا ؟

خیلی بی ارزش شده ام ...

وقتی کسی نیست ٬ یادش همه جا هست ٬ دلتنگش می شوند ٬ اما من میان جمع فراموش می شوم ٬ نادیده گرفته می شوم و لبخند می زنم ٬ کسی انگار نیست و او من نیستم . مدام خودم را یاد آوری می کنم . به این و آن ٬ به همه ٬ روزگاری از فراموش شدن وحشت داشتم . از تنها ماندن می ترسیدم ٬ اما حالا دارم عادت می کنم .

سخت است تحمل اینکه هر چند ساعت هم در سیاهی و تنهایی فرو روی کسی در اتاقت را باز نکند ٬ حتی اگر حوس خود کشی به سرت بزند کسی از این نزدیکی ها رد نشود .

نه زیاد هم سخت نیست ... می گذرد ... هیچ وقت دوست داشتم این همه آزار دهنده باشم .

 

پ.ن : تازگی ها حتی برای آمدن به این تاریک خانه و نوشتن شرح تنهایی ها باز خواست می شوم .فکر می کنی روزی باشد که کسی به من کمک کند ؟!

 

پ.ن : دوستی تصمیم دارد یک میتینگ دوستانه ترتیب دهد .این جمع احتمالا از بلاگر ها تشکیل شده .  اگر  علاقه به شرکت در این جمع دوستانه دارید ٬ اسم ٬ شماره تلفن (جهت هماهنگی) و ایمیل خود را ارسال کنید ... این میتینگ احتمالا در این ماه عزیز خواهد بود . چنانچه پیشنهادی جهت بهتر برگزار شدن این دیدار دارید ٬ از شنیدنش خوشحال خواهد شد ...

برای اطلاع بیشتر به وروجک سرگردان سر بزنید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط تنها | 
ما به هم محتاجیم    مثل دیوونه به خواب    مثل ماه به آدما     مثل آدم به هوا

نمی دانم امشب خیال کیست که در ضربان چشم هایم جاریست

چشمانم را می بندم ٬ آسوده و بی خیال !

خواستن ها مال شما ... برای من رویا کافیست

شاید روزی فرصتی بود و آسمان هم شدم       امشب می خواهم ستاره بمانم

و به وسعت شب خاکستری شوم

ماندن عجیب است با رفتن ؟!

یا شاید دلی که زیاد می گیرد و تا هوا از باران نم است پنهانی به آسمان دلی سر می زند !

 خندیدن که گناه نیست . دیروز که می خندیدم یادم هست که یادم نبود چطور می شود خندید

لب هایم تعجب کردند .

و این باران نا آرام و منی آزاد و مردمی که دوست دارند قهقهه بزنند .

خیلی وقت است که زنبق نخریده ام .     شما یادتان می آید آخرین باری که به خودم سر زدم کی بود ؟

دلخوشی هایم چقدر خنده دارند ...

یک لبخند دلنشین و گلی که می دانم از حیاط همسایه بی اجازه چیده شده

 و خاطره ها      حرف هایی که کاش معنی شان را زودتر فهمیده بودم   بودن  یا نبودن ها

می شود فقط خاطره شد  . خاطره ای مثل یک شب پر از آسمان .

 مثل تمام اشک هایی که بی بهانه تنهایی هایم را پر می کنند .

آرزوها   یک بوسه ی شیرین دیگر یا یک دم غرق شدن در سکوت و نوازش .

شاید هم نگاهی که نگران شود و سایه اش را روانه خلوتت کند .

نه  !

 آرزو ٬  تنها یک نفس بی دغدغه مرگ پروانه شدن !

پ .ن : برای گفتن دیر است . نظرات تائید نمی شوند

پ.ن : ماه خاموش برای صدمین بار آپ شد و هنوز ...

پ.ن : از خیلی وقت پیش تا اطلاع ثانوی 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ... THE MOBILE SET IS OFF

پ.ن : ماه خدا انگار پشت در است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط تنها | 
اینجا کسی  نیست . و من هم به این تنهایی عادت دارم .

تنها که هستم دیوانه تر می شوم . راحت تر فریاد می زنم .

و می گویم که نمی بخشمت ... هیچ گاه . من کجا خودم را گم کردم ؟!

کسی مرا سراغ دارد ؟  

خیلی زیاد گم شده ام و گم کرده ام و ناتوان از برگشت فقط به انتها رسیده ام

 

اینجا نمی دانم کجاست ؟! من چرا به این تاریک خانه پناه آوردم ؟

کی بود که سیاه شدم ؟ کی بود که تنها شدم ؟

تا کی می خواهم خودم را گول بزنم .

این همه لبخند که تحویل این و آن دادم همه اجباری بود . همه الکی بود .

این من نیستم . من دخترک دیوانه ای هستم که خودم پیشنهاد دادم برایم قرص آرام بخش بنویسند

یادم نمی آید کی دخترک شدم !

فقط خسته ام و آشفته . نه چشم به راه . دیگر منتظر هیچ کس نیستم . حتی خودم !

دیگر برای هیچ کس دعا نخواهم کرد . مگر کسی بود که سراغ مرا بگیرد ؟ دعای خیر پیش کش ...

نه نبود .

هیچ کس نبود . همه رفتند و من جا مانده ام !

تمنایی برای رفتن نیست . جای من همین جا خوب است  . میان یک مشت سیاهی و نفرت

دست هایم عادت کرده اند  بی سر و صدا  دستمالی بردارند و بی ادعا این صورت همیشه خیس از اشک را پاک کنند .

گفتم می روم . اما کجا ؟! تا کی ؟! که  چه بشود ؟

گفتم می روم پیش خدا . در آغوش او شاید قطره ای آرامش پیدا شود .

دیدم خدا هم رفته . همه رفته اند .

خدا ... زمانی برایم آنقدر مقدس بود که تنها نامش آرامم می کرد .

نمی دانم چه شد . او هم از من خسته شد . مثل تو . مثل همه

عجیب نیست به خدا !

جای من اگر بودی می فهمیدی .

بعد از یک دنیا ابراز علاقه تازه می فهمی که همه توهم بود !

تورا برای آن دوست می داشت که شبیه عشقش بودی ...

نمی دانم چرا سرم را به دیوار نکوبیدم.

بعد از یک دنیا خوش خیالی  می بینی که بی ارزش  تر از آنی که سلامت را جواب دهد !

آنوقت تو را محکوم می کنند که هنوز دوستش داری .

 و نمی د انی با چه زبانی باید بگویی به خدا قسم دیگر منی نیست که بخواهد کسی را دوست بدارد

نمی دانم چند روز بعد کسی راه را گم می کند و در این تاریک خانه   باز می شود . کسی می آید که زود برود

اما می دانم که آنروز وقتی در باز شود دستم را جلو چشمانم خواهم گرفت تا نبینم کیست که راهش را گم کرده . تافکر نکنم کسی به دیدار من آمده !! 

راحت باش . با تو نبودم .

مگر تو می شنوی ؟

آری می شنوی . می بینی . تنها یک چیز در این دنیا انگار فاکتور گرفته شده . و آن هم منم .

 

حسودی ام می شود ! 

تا به حال به کسی حسودی کرده ای ؟ فکر نمی کنم .

من اما این اواخر به اندازه ی تمام تار موهایم حسودی کرده ام و حسرت خورده ام . همین !

به دخترکی که کسی می گفت تا حد مرگ دلتنگش شده !

به دخترکی که کسی می گفت نذر کرده ام که با کسی نباشد !

به دخترکی که کسی داشت نگاهش می کرد !

به دخترکی که کسی منتظرش بود !

 

کاش همه چیز زود تر تمام شود . کسی داد بزند که تمام شد . بیدار شو ...

 

تازگی ها خیلی خوب دروغ می گویم . می خندم و آرزوی خوشبختی می کنم !

با تمام وجود می گویم که خوبم . قسم می خورم ...

 

من چه گم کرده ام ؟!

چرا به این روز افتادم ؟

چرا ...

جای سیگار میان انگشتانم خالیست ... 

 

پ.ن : خواهی دید ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط تنها | 

روزگاری برای خودم کسی بودم  اما حیف که خیلی زود دیر شد !

فراموش کردم و فراموش شدم و عادت کردم .

حتی این خانه ی تاریک دیگر تحمل مرا ندارد .

 

و من امروز دیگر نیستم آنچه دیروز بودم .

همه چیز کافی بود . و تمام شد !!

 

از امروز اشکی نیست که در خلوت بریزد .

با یک شاخه گل به دلجویی از خدا رفتم .

خیلی دلش پر بود . نشستم و گوش کردم تا دلش خالی شد !

امروز صبح در آغوش خدا چشم باز کردم . عجیب دلنشین بود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط تنها | 
تمام شد . تمامش کردم .

داد زدم و گوش کرد .

بعد هر چه در دلش مانده بود گفت و من نمی دانم چه کردم .

 

باز مثل همیشه پشیمان شد : من هیچ کسی رو ندارم . توام تنهام می ذاری ؟!

 

گمان می کنم در عمرم  هیچ جمله ای را اندازه این یکی نشنیده ام .

برو . تو هم  از ما بهترانی پیدا می کنی .

مثل همه .

مثل همانی که می رود و هر وقت با عشقش به مشکل می خورد یادم می افتد !

این چند روز یک فایده داشت و آن اینکه فهمیدم همیشه وقت برای حیوان شدن هست .

 

مرداد گذشت و اولین باری که دیدمت خیلی ساده !

و حالا شهریور .

یک سال گذشت . باورت می شود که حتی مرا یادت نیست ؟

نمی دانم چرا چشم های خواستنی ات تمام خلوتم را پر کرده!

امروز برای دومین بار می دیدمت با یک سر رسید مشکی .

و تو پس فردا می آمدی تا برای آخرین بار ببینمت .

و سر رسید سیاه را پس بدهی . با چند خط نوشته :

" نمی دونم چی می خوام بنویسم یا اصلا از چی بنویسم ...

می نویسم که بدانی در اعماق دلم چه می گذرد ... بخوان و بدان که این دل به یاد توست "

و دروغ های قشنگی که حیف تمامی ندارند !

 و تو باورت نمی شود که من لحظه لحظه به یاد می آورم که چگونه خندیدم و راه رفتم  کنار تو !

تویی که قسم خورده ام دیگر سراغت نیایم . و تو هم چه سخت مرا تحمل کردی .

و چقدر زجر کشیدی برای نوشتن این همه .

می دانم نمی آیی و نمی خوانی

 و اینجا هم کسی نیست جز من که بداند چه می گویم . پس می گویم :


"فقط می خوام باشی و باشم . اینقدر نزدیک که هر وقت خواستیم بدونیم که یکی هست ... "

من بودم و تو نبودی .

کاش من هم نبودم . خسته ام .

اما تمام حرف هایت دارد مدام مرا می کشد  به قدح ممنوعه خاطره ها !

تمام لحنت را بیاد دارم .

+یک لیوان آب انار ترش !!

و من که مبهوت بودم که چرا نمی توانم نگاهت کنم وقتی کنارت می نشینم !

شاید از دور بیشتر خواستنی می شدی .

می دانستم هستی و یک لبخند هر چند کوچک همراه توست !

و نگاهم می کنی و نوازشم می کنی  

و برایت مهم نیست که چراغ سبز شده و ماشین های  پشت سری مدام بوق  می زنند .

 

 

شاید بیشتر از هر وقت دیگر دیوانه شده ام !

چند روزی می شود اعتصاب کرده ام . قرص بی قرص !!!!

چندان فاصله ای با از حال رفتن ندارم .

 

و تو اینطور نوشته ای   از سرگذشت  بودنت با آنکه هیچگاه نشناختمش و ندانستمش !

 

و نمی دانم این ساعت ها چطور خواهند گذشت .

دارم خفه می شوم .

با این صدای غمناکی که مدام تکرار می شود ... دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون

 از این همه در به دری از گردش چرخ زمون

 دلم گرفت از آدما . از آدمای مهربون .

از این مترسکای پست . از همدلای هم زبون .

تو هم که بی صدا شدی . آهای خدای آسمون .

 آهای خدای عاشقا . تویی فقط دلخوشیمون .

آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ .

از جمله دوست دارم .دروغای خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزا . از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون .

 ار اون خدای آسمون . از اون خدای آسمون ...

 

به خدا می سپارمت تک خال ربوده شده ی قلب خسته ام .

برو . سفربه سلامت .

حرف هایم را به دل نگیر .

نهایتش می شود یک دنیا اشک که چشمانم عادت دارند بریزندشان !

و یک توت کوچولو که از خواندن این ورق پاره های دل نویس دل بزرگش می گیرد !

توت کوچولوی عزیز خودت را ناراحت نکن .

بی کس که شوی روزگار همین می شود .

 پ.ن : آهنگ این تاریک خانه را چند روزی می شود که عوض کرده ام . کسی نمی خواهد نظر بدهد ؟!

 

           

 

 

 و لعنت به تمام آنچه که خاطره می شود ... !!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط تنها | 
از این دنیایی که دارم می سازمش ٬ بیزارم .

از آدمایی که به زور می خوان تو این دنیای کوچیک جا بشن ٬ بیزارم .

رویا برای من کافیه . می خوام آروم باشم . خیلی آروم .

دیگه نمی خوام صدای نفس هام به گوش کسی برسه .

تا اطلاع ثانوی دستگاه مشترک مورد نظر  خاموش می باشد !

 

خنده هام بلندترین صدای دروغی هستند که تاحالا گفتم.

درست مثل یه پیله !

با این تفاوت که وقتی بتونم از توش بیام بیرون پروانه نیستم .

 یه آدمم که بیشتر از قبل خودشو فراموش کرده و ستگ تر شده !

نمی دونم این ساعت ها کی می خوان بگذرن و تموم شن .

 

زوده . من هنوز انتقام نگرفتم .

خیلی ها هستن که باید جواب پس بدن .

این زندگی . این روزها . خنده هایی که هیچ وقت قشنگ نبود . دروغ هایی که راحت گفتی .

دیگه نمی خوام ببینمت . می شنوی کوچولوی عاشق پیشه ؟!

هنوز خیلی راه داری تا بزرگ شی . تا بفهمی که دوروبرت چه خبره .

برو و زندگی کن و قول بده  که هیچ وقت سیگار نکشی .

قول بده دیگه ساده نباشی .

 دیگه سعی نکنی دنبالم بگردی .

قید منو دیگه بزن ! واسه همیشه !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
سحر عروسک شیرینم
توت کوچولو
کنت دولافر آتوس
زنده ياد سحر رومی
چشمه مهتاب
من و دوست غولم
اشک های مسیح
حضرت عشق
Sacrifice
شراب تلخ می خواهم
مملكت گل و بلبل
شیدای شب
لایه های یخی
سالهای بلند من بی تو
forgotten
سنگ نوشته های یک ایرانی
بچه های قرن 23
@@ دوستان همیشگی(عاشقانه) @@
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM