![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
اینجا کسی هست که مرا می شناسد .
اینقدر که برای حرف زدن اسمم را صدا نمی کند ! اینجا کسی هست که به من عادت کرده است . اینقدر که هر روز باید تاکید کنم من نمی خواهم . اینجا کسی هست که نمی دانم هست یا نه . اینقدر که نمی دانم باید بگویم یا نه . اینجا کسی هست که می داند دلم زود می گیرد. اینقدر که تا حرف خزان می شود دیگری دلی نمانده . اینجا کسی هست که می داند من چه می گویم . اینقدر که حتی به خود زحمت جواب دادن نمی دهد . اینجا کسی هست که ای کاش بود . اینقدر که دلم هوای نفس هایش را کرده است ...
اینجا کسی نیست که بداند من چرا دل تنگم ! اینجا چه می توان گفت ؟ چه کسی می خواند ؟ چه کسی می داند ؟ کسی هست که جوابی بدهد ؟ نه ... نیست ... نیست . قلبم درد می گیرد وقتی می گوید : من این روزا دیگه نمی تونم مداوم راه برم . چه لبخند تلخی دارد . یعنی روزی می آید که من نمی توانم راه رفتنش را ببینم ؟!! یعنی روزی می آید که نتواند دستانش را دورم حلقه کند حتی به سردی ؟! تو چه می فهمی ؟ چرا ؟ چرا من ؟ چراااا ؟ دستم خسته است از بس روی کاغذ چرخیده . چشمانم خسته اند از بس می بینند و می خوانند و گریه می کنند و هیچ وقت آن که باید نیست تا ببینمش . خیلی دیر شده . شاید . نمی دانم چرا هنوز هر روز حتی اگر هیچ جای دیگر نباشد می روم و می خوانم و ناشناس می شوم و بر می گردم . چرا ؟
آخرین بار تو کی بودی ؟ آذر ؟ که گفتی حرفی برای گفتن نداری ؟ نه بعدتر بهمن هم ردپایی هست .حتی اسفند !و بهار بعد از آن احساس هم دردی . اما بعد دیگر هیچ . و بعدتر ...
اینجا کسی نمی داند که در قلب من کسی مرده است . اینجا کسی نمی داند که من خوب بلدم خودم را گول بزنم . اینجا کسی نمی داند ۱ هفته است که با هیچ کس کلامی حرف نزده ام . آخرین صدایی که شنیدم صدای خنده سحر بود . که بعد انگار بازهم حالش بد شد . چه قدم نحسی دارم ... تیر ... هوای گرم... سال پیش تازه از مکه برگشته بودم ... سال پیش خیلی چیزها بود... کاش همیشه یادم باشد که سال پیش چه سال خوبی بود . اما نه ... خوب نبود ... آن موقع ها هم هر شب کارم گریه بود و سرگردانی . و هنوز هم . پس هنوز هیچ چیز بهتر نشده . چرا یک چیزی هست . من خوب یاد گرفته ام "نه" بگویم ! و بهتر یاد گرفته ام "نه" بشنوم . گفت برو . سخت رفتم اما رفتم ... و حالا ... تو را به ازای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم !
اما اگر خیلی دلت می خواهد بدانی دوست داشتن فراموشم شده .نمی دانم چطور می شود دوست داشت و دوست داشته شد ! و شاید چه بهتر چه بهتر که لبانی نیست تا حتی در خیابان لبهایم را جستجو کند . چه بهتر که نگاهی نیست تا به من خیره شود . چه بهتر که کسی نیست تا بگوید... من چه بودم و چه شدم !
پ.ن : چه می توان نوشت از روز و شبی که هیچ فرقی ندارند ... پ.ن : چه بگویم که ناگفتنم بهتر . پ.ن : تو بگو . اینجا نگاهی منتظر نوشته توست . بیشتر منتظرم نذار . خوب می دانی طاقت نمی آورم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
یک هفته نبودم . رفته بودم آن دورها .
جایی که آغوشی انتظارم را می کشید و خانه ای که در بد ترین لحظات دلم هوایش را می کند .
کارنامه گرفتم !!!! معدل : ۲۵/۱۹ ... خوبه ؟
نمی گویم جایتان خالی . چون در همین یک هفته ۲ بار اجازه دادم چیزی در خونم بدود و آهسته از حال رفتم .
همه برایم گریه می کنند و من هنوز گنگم . همه برایم نذر می گویند و دعا می کنند و من هنوز انگار خوابم می آید .
دیشب تا ۶ صبح بیدار بودم . داشتم به پسرکی فکر می کردم که خیلی دوست داشت و اصرار می کرد شماره اش را بگیرم و زنگ بزنم ! دیشب مثل بچگی هایم سوار ماشین برقی شدم و از دنیا سبقت گرفتم . گذاشتم شالم بیفتد . با پسرها تصادف کردم . بلند خندیدم . داد زدم .
فکر می کنم کم کم دارم دیوانه می شوم
این چند شب به اندازه تمام خنده هایم کابوس دیدم !
کسی می گفت : خانم شما قصد ازدواج ندارید ؟!!!!
بلند خندیدم !!!!!! می خواستم همه بشنوند .
می شنوید . کسی مرا آدم دیده !!!
چشمانش عجیب معصوم بودند . گفتم : متاسفم . اشتباه گرفتی . برگشتم و تند دویدم . برنگشتم تا پشت سرم را ببینم . نفهمیدم رفت یا ایستاد و رفتن مرا تماشا کرد .
مسعود ... خیلی به یادت بودم . می خواستم ببینم خوب راحت شده ای یا نه ؟ با خودم گفتم بهتر می شود من راحتت بگذارم. تو خوب می دانی باید چه کنی . این منم که با خنده هایم و از حال رفتن هایم خوب می سازم و شاید هم عادت کنم نگرانم نشو ! می گویم که اگر نگرانم نشدی خیلی ناراحت نشوم .
محض رضای خدا اینجا کسی هست که بداند در دل من چه می گذرد ؟
خوب یاد گرفتم با خاطرات مرده زندگی کنم . با یاد کسی که الآن خیلی وقت می شود که رفته !
پ.ن: دستم کبود شده . خیلی بیشتر از یک کف دست . آخرین سرم خیلی بد بود . شاید هم خیلی بد زده شد !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
بیشتر به اطرافم نگاه می کنم ... جز باور و خاطره و یاد و غریبه چیزی نیست .
غریبه تجربه ی جدیدیست . می گذارم مرا در آغوش کشد . یک رابطه ی برابر . یک برخورد احساسی . یک نوازش . یک بوسه . یک نگاه که از عمقش خیلی چیزها می توان خواند . و غرق شدن تنها ۱۱ دقیقه و بعد تمام . غریبه دوستت می دارم که ۱۱ دقیقه ات را بی ادعا به شراکت آوردی . حالا خوب به چشمانم نگاه کن ٬ می خواهم بشناسمت. تو هیچکس نیستی . تو منی یا من توام ؟ شاید هر دو سایه ای از شب . شاید یک رویا ٬ هر چه هستی کابوس نیستی . من تنها و تو یک توهم ٬ من ساده و تو یک سرگشته ٬من ... یکبار دیگر نگاهت می کنم ٬ این چیست که در جشمانت می درخشد ؟ پشیمانی ؟ ..دروغ ؟ ..اشتباه ؟ ..نفرت ؟ تو همانی نیستی که هر روز در آینه به زور مقابلم می ایستی ومجبورم می کنی در چشمانت خیره شوم ؟ و من برای رهایی از چشمان دیگران به چشمان تو پناه می آورم و هر روز و هر روز از تو دورتر می شوم و می آیم و می روی درست مثل همان دخترک سرگردانی که همیشه و هرجا تاریکیست ! دلم برایش می سوزد ! امشب من سایه ام را بوسیدم و چه بوسه شیرینی !
پ.ن :هوای شمال معرکه بود . جای همتون خالی !
دیروز چشمانم را بستم و دیگر نتوانستم بازشان کنم . صدایی مدام می گفت : "فاطمه ... فاطمه ... چشاتو باز کن ! فاطمه ... صدامو می شنوی ؟" چقدر صدایش نگران بود . عزیز مهربانم نترس . هنوز نمرده ام . فقط نا توانم . نمی توانستم بگویم که حالم بد است . خیلی بد . اما اشکالی ندارد . دیر می شود . برویم ... "رسیدیم ... فاطمه .. پاشو ... فاطمه جونم ... دخترم ... چشاتو باز کن ... " آسمان را از زیر پلک هایم به درون راه دادم . یک جفت چشم دوست داشتنی و نگران . گوشه اش قطره کوچکی می درخشید . مامان بود ؟! نمی توانم . به خدا نمی توانم . حالا نوبت بابا بود . دستم را دور گردنش انداخت . من روی آسمان بودم یا روی زمین ؟
آرام آرام رفتیم تو . درمانگاه مرزن آباد ... همه جا خالی بود . کسی به زور سعی داشت فشارم را بگیرد . یواش تر من توانش را ندارم . اینقدر فشار نده ! هنوز فشار بالایم را اندازه نگرفته بود . گوشی را دور گردنش انداخت و گفت : "این که فشارش خیلی پایینه . مطمئنین به هوشه ؟" به زور چشمانم را باز کرد . آرام نالیدم . "صدای منو میشنوی ؟" یک ناله کوتاه دیگر . و بعد همه جا بنفش شد . . چشمانم راحت شدند . آرام بودم . دیگر درد نداشتم . چقدر گذشته بود ؟ دیر شده بود ؟ حالا می توانستم سقف سفید و پنکه های سقفی رو هم ببینم .
پایین تر مامان بود و بابا و برادرم . با دستای کوچولوش داشت دستمو نوازش می کرد . خوشگل من . قطره قطره یه چیزی داشت تو خونم می دوید . مامان زود تر از همه فهمید چشام بازن . دستش رو پیشونیم بود . " بهتری ؟ " آره . بهتر بودم . گفتم :"همتون داشتین دور سرم می چرخیدین !" یک مشت قرص دیگه به کلکسیون قرص های روزانم اضافه شد ! خدای خوبم مرسی که برم گردوندی . شاید هنوز بلد نیستم چطوری بیام اون بالا ... تو آخرین طبیبی ...
پ.ن : انا لله و انا الیه راجعون . دوست عزیزم نویسنده وبلاگ های اشک غم و مصلوب عشق که اکنون دیگر در بین ما نیست . یاد و خاطرش جاودان و گرامی . نثار روحش صلوات
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|