![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
بازم ۲۸ اردیبهشت ... امروز تولدمه . دارم سعی می کنم خوب باشم (ممنونم از دوست خوبی که این عکس رو برام فرستاده ) پ.ن : خیلی دوست داشتم جای به دنیا اومدن . مرده بودم . خدا ٬ اینم هدیه روز تولدم بود ؟! ممنون . شرمندم کردی
فردا ۲۹/۲ تولد کسی که ... واسه من با ارزش ترینه تولدت مبارک بهترینم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
فکر نمی کنی اگه نمی دونستی که من خیلی دوست دارم حالا حالا ها باهام مهربون بودی ؟! دارم خفه می شم . همه ی خاطره ها یادم می آد . تو . یه لیوان آب پرتقال خنک . آهنگ میمیرم برات . پیتزا پاشا . کافی شاپی که حالا جمع کردن . یه سالنامه ی سیاه که حالا ورقه هاش همشون سیاه شدن . پارک ملت . رزومه . سفر. اشک . التماس . تباهی ... می دونم دیگه دیره واسه گفتن . می دونم دیگه کسی نیست که بشه بهش فکر کرد .
بعضی وقتا تنهایی ناجور به جونم می افته ٬ مثل خوره
کاش می شد همه چی رو عوض کرد . کاش هیچ وقت این جوری نمی شد .
کاش هیچ وقت مرداد نمی یومد ! حالا من باید چی کار کنم ؟
خستم . خیلی زیاد . تورو خدا اینقدر اذیتم نکن
گله ای نیست . خیلی دوست دارم همیشه اینجا اینقدر ساکت باشه .
د ل م گ رف ت ه به اندازه ی تمام واژه هایی که تو این نزدیک به ۲ سال نوشتم
چرا هیچ کی نیست بگه مردی یا هنوز زنده ای ؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
هیچ فکر کرده ای چرا محکوم شده ایم ؟!
شاید رسم این است که مسافرها را با تلخ ترین خاطره ها بدرقه کنیم .
دنیا دور سرم می چرخد ، خیلی تند . آنقدر که نمی توانم بفهمم در گذشته هستم یا در آینده ...
هیچ فکر کرده ای چرا دل آدم ها می شکند ؟ مگر مرغ عشق ها دل ندارند ؟
سکوت همه چیز را غرق کرده است . لبهایم بهم قفل شده اند ،نمی دانم ، شاید هم صدایم را گم کرده ام . دیشب دوباره خاطرات تو جان گرفتند و همه جا شد چشم های خواستنی و لبخندهای قشنگت ...
جایی نوشته بود : "آهسته آهسته احمق می شوم و این دلپذیر تر از آهسته آهسته هر چیز دیگر شدن است . "
خنده ام گرفت . مدت هاست بلند نخندیده ام . همه با تعجب نگاهم می کنند .
تنها یک واژه پیداست که از ازل تا ابدم ، از قهقهه تا هق هق هایم ، از دیوانگی و شوریدگی تا نهایت پریشانیم در آن جا می گیرد...
سرگردان
تو از باور من گریزانی ، من اما با نامت عجیب اشتراک دارم .
حرف هایم نیامده بر می گردند . دوروبرم را نگاه می کنم ، بی اندازه خلوت است .
ساعت هاست دلتنگ نمی شوم ، کسی هم نیست که دلتنگ من و حرف های تلخ و باورهای ساده ام باشد .
این شاید تمام معنای رها بودن است من فراتر از غم شب های بی ستاره ی تو شده ام .
تنها ...
خیلی وقت است که دلم برای همه آرزو های قشنگی دارد .
وبرای تو ... یک سبد پر از نیاز تمام حجم بی کسی هایت را نفسی گرم و سرتاسر عشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
خستم . خیلی خسته .
تو که می ری . مثل همه . این دله بی صاحب منم چه باشی چه نباشی تنهاست .
کاش می شد من دل نداشتم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|