تبليغاتX
ماه خاموش
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
باز هم بوی عید پیچیده بین شب بو ها ...

 

درست مثل خاطرات کودکی ...

اما نه  آنجا دردی نبود ...

 

اینجا که من هستم غریبی موج می زند .

و اندوهی جانکاه که می گوید دمی دیگر شاید رفتن مرا در آغوش کشد ...

 

و من میان این همه هیاهوی سکوت و شیهه غم می اندیشم

درست به ۱۳ آذر ۸۲

و نمی دانم چرا به ناگاه دلم پر می کشد به هوایش ... به هوای همان مهربانی  که زیر سنگ سردی هر روز به پای گل انتظار آب می ریزد  تا دوباره در آغوشش کشم

تا دوباره پیشانیم را به لبان پر محبتش بسپارم ...

 

خداحافظ مهربانی که خیلی زود بود برای رفتنت ... اما رفتی و اکنون ۳ سال و ۷۱ روز است  که  در بهتی غریب غوطه ورم

 

می اندیشم ...

 

درست به فروردین ۱۳۸۳ ...

به همان روزی که فهمیدم دیدار ملافه های سفید اجباری است ...

 

باید دسته گل خرید و در محوطه بیمارستان چرخید تا زمان ملاقات فرا رسد ...

 

به همان اشک هایی که پنهانی ریختم در اندوه در ورطه ای که مرا می بلعید و من آب می شدم و آب می شوم هنوز ...

 

هنوز هم باید  وقت ملاقات را از بر کنم ... و شاید تا همیشه

 

درست به روزهایی که بی دغدغه آمدند و تنها زجری شدند برای گذراندن

 

به مهر ۱۳۸۴

که در رویای سپیدی ها غلط زدم و هر شب دور از چشم همه باور زیبایم را بوسیدم

به تیر ۱۳۸۵

که چه زود آمد و چه زود رفت و من ماندم و حیرت . به آن همه دعای صادقانه به آن همه اشک های بی دریغ و خواستنی . به راستی در آسمان بودن هم ممکن است !

 

به شهریور ۱۳۸۵

 

به خاطراتی که نمی دانم خوشایند بودند یا فقط بودند

 

به ۳ دیدار . درست مثل بودن و باور کردن و زیبا شدن . و بعد رفتن و دیوانه کردن

 

و به امروز ۲۴ اسفند ۱۳۸۵ ...

 

امسال هم دارد می رود تا شاید همه چیز با خیال راحت بدتر شود ...

 

دلم عجیب  رویاییست ...

 

مثل دوست داشتن ...

و چه دلنشین است ... سلام بانوی زیبای من !!

 

و من که میان تاریکی ۴ دیواری سپیدی نشسته ام و می اندیشم به خداحافظ  

 

خداحافظ سال ۱۳۸۵ اگر بار دیگر به این دوروبر ها آمدی این بار برایم تبسم بیاور از باریدن دلگیرم ...

 

خداحافظ عزیزی که فقط ۳ بار توانستم ببینمت و هنوز هم به احترام دیدارت برایت آرزو می کنم آسمانی بهاری و دل انگیز با دستانی گرم تا در میان محبتش گم شوی

 

خداحافظ ای تمام رویاهای زیبایی که تنهایم گذاشتید و باورم شد که دیگر زیبایی ها تمام شده ...

 

خداحافظ  پدر بزرگ مهربانم که خیلی وقت است دلم پر می کشد برای در آغوش گرفتن عکس زیبایت که روی سنگ جاودان شده ... دلم پر می کشد برای افتادن روی اسمت و نوازش سنگ سردی که نمی داند چقدر برای عزیز در آغوشش گریستم و خود را روی خاک مهمان کردم

 

خداحافظ عزیزتر از جانم  که برایم سخت است چشمانت را روزی ببینم که دلتنگ است . و من می اندیشم که روزی که تو نباشی من چند قدم جلوتر از تو از دنیا بار سفر بسته ام ؟!!

واینکه تو مرا تنها نخواهی گذاشت تا ابدیت ... تا خود شکستن ...

 

تا خود خدا ...

 

خداحافظ  خدای خوبم که بودی و بودم و من رفتم  نمی دانم تو ماندی یا نه ...

 

می خواهم پرواز کنم عجیب دلتنگ ...

 

خداحافظ  و چه غمیست در این واژه ساده  !

 

من که اینجا ماندگارم  اما ..

خداحافظ تمام لبخند های زیبا و اشک های بی مقدمه ...

 

من رهسپار اندوهم و جنون

 

و هم اکنون و هنوز نیازمند یاری سبزتان هستم !!

 

سال ۸۵ منتظر بدرقه است . درست مثل روزی که با هم آشنا شدیم و تو کلافه بودی ...

 

سال ۸۵ با هر ۱۲ ماهش می خواهد برود .

 

به سلامت ... درست با اندازه ی یک سال

 

و من باز خواهم نوشت . این بار از بهت و سکوت و رنج

 

نه از غرور

و شاید هم از بهار

 

بگذار بهار شود آنوقت می آیم و می گویم که این دلم پر است از آه

 

بگذار بهار شود تا من دوباره بنویسم

 

آن وقت می گویم از چه خواهم نوشت

 

پ.ن : سال نو پیشاپیش مبارک

پ.ن : می خواستم براتون یه آرزوی خوب بکنم . سلامتی و سرسبزی و سرافرازی وسعادت و سروری و سالاری و سرور . شاید ۷ سین بدی نباشه برای آرزوی یه دل کوچیک واسه دلای آسمونیتون !

 

پ.ن : و یه چیز دیگه  :  منو ببخشید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط تنها | 
دلم عجیب بارانیست

 

امشب مسافرم . مسافر

 

از غرورم گذشتم . خاک شدم . از هستیم گذشتم

 

تو کجا بودی ؟

 

میان تاریکی ها . میان ورطه ی غم انگیز  سکوتم ...

 

دیگر از من چیزی نمانده .

 

من امشب مسافرم

 

در غم هجران تمام هستی ام .

 

از صداقت چیزی جز لطمه ندیدم .

 

و من انگار تنها کسی هستم که می شود از او گله کرد .

 

می توان به  او خرده گرفت

 

می توان از او بازخواست کرد و برای هزارمین بار شکستش

 

این غرور و صداقت و چشمان پاکم پیشکش

 

تو می دانی با من چه کردی ؟!

 

زیر بار سنگین غم  خم شدم . رفتم . بی صدا

 

حتی گله ای نکردم . سخت بود . اما شد و گذشت .

 

من امشب مسافرم .

 

آی مردم مهربان شهر سیاهی ها

 

برای این مسافر غریب  کاسه ی آبی هست که بدرقه راهش کنید ؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
سحر عروسک شیرینم
توت کوچولو
کنت دولافر آتوس
زنده ياد سحر رومی
چشمه مهتاب
من و دوست غولم
اشک های مسیح
حضرت عشق
Sacrifice
شراب تلخ می خواهم
مملكت گل و بلبل
شیدای شب
لایه های یخی
سالهای بلند من بی تو
forgotten
سنگ نوشته های یک ایرانی
بچه های قرن 23
@@ دوستان همیشگی(عاشقانه) @@
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM