![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
امروز هم غریبه ها بودند ...
ابر بود و سرما و من با بخار روی هوا نوشتم . همه ی تنهاییم را !! "آنکس که حوس سوختن ما می کرد ... ای کاش میامد و از دور تماشا می کرد !" (اسی) جمله ی عجیبیه . نه ؟ و من تنها شدم . تنها تر از شب ! سیاهی این آسمان هم زیباست . و سکوت و من هم اینجا ستاره ها را می شمارم و سفیدی می بینم ... باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبي است خواب گل مهتابي است اي نهايت در تو، ابديت در تو اي هميشه با من، تا هميشه بودن باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه زندگي آغاز شود تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود تا دلم باز شود، تا دلم باز شود دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا اي هميشه آبي اي هميشه دريا اي تمام خورشيد اي هميشه گرما سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را اي هميشه روشن، بازکن چشم به من
من که آبی بودم ...
پ.ن :تاحالا سعی کردم به هیچ کس بی احترامی نکنم ... اما امروز ! عطر مشهدی من چیزی برای مخفی کردن از دیگران ندارم واسه همین کامنت هام بی تایید ثبت می شه . تو وبلاگ من دیگه جایی برای کامنت های تو نیست !!!(با زبون خوش ) اسمتو نبردم تا جلوی بقیه ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
وقتی ساعت ضربه ی سیزدهم را نواخت ...
دلهره ی شب دلم را می لرزاند ، صدای دوری می آمد . آشنا بود
چشمانم را محکم بستم تا خیال زیبایم فرار نکند .
زمین خیس بود ، بوی خاک باران خورده هنوز بهترین حس دنیاست ! آسمان پر بود از رنگ آبی ، خورشید آرام سرک می کشید .
دلم چرا اینقدر خسته ست ؟ چه آشنایی های عجیبی ... جوابی برای چراهایم نیست ! امروز می خواستم بروم آنقدر دور که دست بغض هایم به من نرسد
نشد ... هیچ وقت نشد ،
باریدم ، پلک هایم از باریدن دلگیر بودند
چه خاطرات قشنگی ... و او چه بی ربط به زندگی ام گره خورده بود
خدایم نیمه شب آهسته صدایم کرد به من خندید .. در آغوشم کشید ... هیچ جای دنیا اینقدر خواستنی نیست .
دلم برای عطرت تنگ شده بود ! من اینجا خواهم مرد ... می پرستمت
بوی صبح می آمد اما هوا هنوز تاریک بود . چه بی رحمانه اینقدر میان تاریکی تنها مانده بودم .
برای آخرین بار برگشتم و نگاهش کردم . مثل فرشته ها خوابیده بود وقتی خواب بود چقدر خواستنی می شد . فقط وقتی خواب بود ...
پ.ن : عید فطر و تعطیلات ... ! پ.ن : روزایی که شب شدن تا فقط شب باشن و دل من بمونه و ستاره ها ... پ.ن : واسه هیچ کس . پ.ن : اینجا چقدر من تنهام ! پ.ن : آخرین پ . ن که مخاطب خاص داره : واسه تو ننوشتمش ! پ.ن : هجوم اشک و آه ، یاد تو ..رفتن ... خدایا پ.ن : دیدمت ، با یه دختر دیگه . خوش باشین پ.ن : یکی بگه چقدر مونده ؟! تا تموم شدن . تا نبودن . تا دروغ . تا نفرین . پ.ن : چشمات که بهونه داره می خنده به من ستاره پ.ن : من اینجام ... خوب نگام کن . تا دیر نشده ! پ.ن : همه ی قشنگی ها تو مه گم شدن ، همین جا بمون تا تورو گم نکنم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|