![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
اين پست فقط واسه تنهاست
واسه تنهايي كه فكر مي كرد قرار چيزي عوض شه فكر مي كرد حرفا واقعين فكر مي كرد روزا ي قشنگ هم وجود دارن شماها بهم گفته بودين گفتين به زندگي يه جور ديگه نگاه كنم . چه جوري ؟ نگاهم و عوض كردم اما حالا ديگه فقط شدم باريدن تو ... چي بايد بهت بگم ؟! بايد التماس كنم ؟! نه ... تو مجبور نيستي از اولشم نبودي ... اما اولش داغ بودي ... هرچي بهت گفتم مي گفتي ديگه نشنوم ... اما امروز داري داد مي زني ... مي دوني تو فقط به خودت فكر مي كني يه لحظه همين جا تو سرزمين من فكر كن ... تو با من چي كار كردي ؟!
دلم خيلي پر بود ... خيلي ... فقط منتظر تو بودم ... شايد به حرفام گوش كني ... شايد ... !! لعنتي ... آخه تنها ... آخه بيچاره ... اون چرا بايد به حرفات گوش كنه ؟! اون خيلي كار داره ... اون امتحان داره ... اون رفته استخر... اون خوابه ... تنها خيلي بدبختي ... خيلييييييييييييييييييييييييييييييييي
آره تنها اميد دلم حرفاي تو بود ... اون شب يادته ؟!
اون وقت تو چي كار كردي ؟! نمي خوام دلت برام بسوزه ... اگر چه مي دونم حتي اگه بخوام هم دلت برام نمي سوزه ... اون جلد مشكي يادته ؟! حرفاي توش با حرفات خيلي فرق مي كنه !!
اون روزي كه داشتم مي شكستم . تو بودي . نذاشتي بشكنم نمي دونستم امروز مي خواي يهو همه ي شكستامو بهم پس بدي و ... بازم امروز ۵ شنبه ست ۵ شنبه هفته ي پيش ... اونم يادته ؟!
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بيا تا خود خدا جيغ بزنيم ... حالا كه آمده اي بگو نازنينم !!
ديگه به خدا هيچي ازم نمونده فقط دو تا چشم قرمز . دو تا دست كه فقط بي صدا اشكاي بي صدامو پاك مي كنن يه بدن مريض ... اينا همه ي دارايي منه !!
توي آيينه خودتو ببين ... آخ ... چرا من اينقدر بيچارم ؟!
امروز تو حتي فكر نكردي من تا صبح تو چه جهنمي بودم ... حتي فكر نكردي كه من اين چند روز چي كشيدم ... فقط گفتي ... مي دوني وقتي خوندمش احساس كردم چقدر خالي ام يادمه وقتي غريبه بودم بهم نمي گفتي شما
حيف ديگه خيلي ديره ... حالا كه خاطراتت يكي يكي ميميره ... كي گفته بود كه تنهام وقتي تورو ندارم ... بازم مي گم بدوني منم خدايي دارم ... غرورتم شكستم به چيت داري مي نازي ؟!
اينارو تو به من گفتي ... اون روز نفهميدم ... اما الان مي فهمم !!
بودنم خيلي زجرت داده ، نه ؟
كاش مي ذاشتي همين جوري منتظرت بمونم ... كاش مزاحمت نمي شدم ...
كاش ديدار هاي قشنگ ۳ تا نمي شد
يه بار جواب بده ... چشمام به درو ديوار اين سياهي خشك شد
نه نمي خوام دوباره اجبار كنم ... بهت تحميل شم ...
فقط اين بغض لعنتي ولم نكرد... هيچ وقت ولم نمي كنه برو بابا... تنها دلت خيلي خوشه
تنها برو ... به خدا نباشي هيچكي نمي فهمه ... جاتم خالي نيست ... هيج جا جات خالي نيست ... هيچ كي دلش برا بودنت تنگ نمي شه ...
نمي دونستم اينقدر راحت نابود مي شم ... خسته شدي نه ؟ تو چي كار كني كه من نابود شدم يا نه ؟! تو چي كار كني كه من ...... من شكستممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم خيلي بي صدا ... خيلي تنها تنهاتر از همه ي تنهايي هام
تو حتي نخواستي بهم بگي ... آخي بيچاره ... فقط روتو برگردوندي تا اذيتت نكنه
دلم داره مي تركه ... چرا بهم گفتي به حرفام گوش مي دي ؟! چرا گفتي برات حرف بزنم ؟!
كه اينجوري خسته شي و حتي فكر نكني كه من چي مي شم ؟!
من كه خودم گفته بودم ...
تنها ... جاي همه دل من برات مي سوزه تو چي ؟ جواب اين سوالمو بده ... دلت برام مي سوزه ؟!
۱۳۸۵/۶/۱۷ دوستای دوست داشتنی من !! عیدتون مبارک دعا می کنم به آرزوی دلتون برسین ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
گفته بودم كه خيلي تنهام ... خيلي
اما دل من ... دل ديوونه ي من تو حق نداشتي دوسش داشته باشي !! من اعتراض دارم خدااااااااااااااااااااااااا... كجا بايد پيدات كنم ؟ كجا باهات حرف بزنم ؟ كجا بگم كه اعتراض دارم ؟! تو نبايد منو تنها مي ذاشتي !! اينقدر تنها ...
اعتراض دارم به تو ... آره به تو ... به تويي كه مي دوني اينارو واسه تو نوشتم تو حق نداشتي مهربون من شي ... تو حق نداشتي تنها كس من شي اون وقت هر روز دلمو بلرزوني... هر روز هر لحظه ... نمي دونستي كه ديگه نمي تونم ؟!
بهت گفته بودم ... چراااااااااااااااااا ؟! من اعتراض دارم ...
گفته بودم ديگه نمي گم دوست دارم به هيچ كس... اما قرار نبود اگه به كسي گفتم دوسش دارم ... اينطوري باهام تا كني
دلت برام نمي سوزه ؟! برا نيستي هام ؟! برا بيچارگي هام ؟!
حتي تاوان نيستي هام رو هم بايد بدم ؟ مگه نگفته بودم كه من طاقت ندارم ؟!
مگه من چي كار كردم ؟!
خداااااااااااااااااااا... من اعتراض دارم اعتراض دارم
چشمام ديگه اشكي ندارن . اما بغض من كه تموم نشده ...
خودش مي گفت يه روز مي ذاره مي ره ...! آره گفته بود مي ره ، اما نگفته بود به من مي گه برو ... گفته بود چند سال بعد ، اما نگفته بود چند روز ديگه ...
ميدان كاج ... نيايش... پارك ملت ... جردن ...
ديگه چيزي ازم نمونده كه بخوام به جايي نگاه كنم ... حرف بزنم ... به ياد بودن ها گريه كنم ... ديگه هيچي ازم نمونده !
خودت گفته بودي جاييت هست كه سالم باشه !! حالا قلبم رو هم اضافه كن ديگه اونم هروقت دلش بخواد مي زنه ...
مگه مهمه ؟! جواب بده !!!!!!!!!!!!!!
دل ساده ي من ... چرا فكر كردي براش مهمه كه دوسش داري ؟! برات مهمه ؟!
من موندم و ... من موندم ؟! نه ديگه منم نموندم
سياهي اقبال ماله منه كه مثل آسمون بي ستاره ي اين شهر شلوغ تمومي نداره !
ديگه نه قلبم درست و حسابي مي زنه ، نه چشمام مي بينن ، نه دستام مي تونن بنويسن ، نه حتي گوشام مي شنون حتي نمي تونم بلند شم
بودن و نبودت براي من هيچه ؟! بازم اينجوري فكر مي كني ؟!
آخه دله من ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
قلبم خیلی درد می کنه... خیلی
یکی بهم بگه چرا ؟! تا کی ؟! بسه دیگه ... بسه... من دیگه طاقت ندارم خیلی ضعیف تر از این حرفام فقط منتظر یه تلنگرم که سقوط کنم !! اما نمی ذارم تو منو بندازی پایین
گفته بودی نمی خوای کسی بدونه ... هیچ کس !! تنها ی بیچاره چرا فکر کردی همه چی درست می شه ؟ چرا ؟! تورو چه به ... تو با تنهایی هات بمون ... بسوز... خاکستر شو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
دیشب عجیب سیاه بود !!
خیسی گونه هایم خوشایند و انگشتانی که در طلب گرما حلقه می شدند لا به لای انگشتانم ، دوست داشتنی ...
سیاه و سفید می پوشم تا یکرنگی ام نیازاردت ،
و خواهشی که شاید میان رفتن هایت گم شد !
ابرها زیبا نبودند ، انگار چشم ها تصمیم داشتند زیبا ببینند .
دیشب تا سحر در کابوس بیداری انگار دست و پا می زدم .
در نهایت سکوت ، فریادم را مثل همیشه فقط ستاره شنید
دست هایم تنها نوازش می دانند و شانه هایم مرهم اشک بودن
دریغی نیست ... شاید ...
تو به فکر من بیندیش و من نگران چشمان تو ...
سنگینی حرف ها این بار کمرم را شکست ، چرا ؟ دلم برای سکوتم می سوزد !
هیچ ندارم فقط مثل تکه سنگی که تمام موج ها به ساحل می کوبندش ، دلتنگم
به چه جرمی ، امیدم سپیدی بود ، دیشب در میان کابوس دیدم که سیاهم !
کاش در مقابل این همه سکوت و اشک ، لبخند اجباری ، محبت های بی دریغ ، بیچارگی هایم ... ،
فقط یک لحظه سعی می کردی که به عمق نگاهم ، نگاه کنی ! تا قفس آهنی ام که تو مرا به آن مهمان کردی ، می دیدی !
فقط با محبت نگاهم می کردی !
پ.ن : دوست عزیز ، مخاطب این پست شما نیستی ! او هم نیست ... پ.ن : این پست شاید بتونه یه مخاطب داشته باشه ... یا من ... یا ... پ.ن : دیروز شانه هایم برای مرهم بودن می لرزیدند ، اما حیف ... پ.ن : خدای من و تو لال نیست کر هم نیست ، فقط نمی خواهد جواب بدهد !!! پ.ن : زندگی را می توان بهتر دید ، (حتی کمی... ) . می توان ؟! پ.ن : امشب بازم بیدارم ... بیشتر از دیشب !!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 4:31 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم. چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم. چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم . چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم . چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم . چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم
اگر بهترين دوستم نيستي پس لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غمم باش هر چه هستي هميشه بهترين باش چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند پس لااقل در بدترين خاطره هايم بهترين باش
نمی دونم چرا بعضی خاطره ها هیچ وقت کهنه نمی شن ؟! بعضی هاشون می شن یه بغض ، یه کینه . بعضی هاشون هم یه لبخند دوست داشتنی می شن کنج دفتر
امروز تازه فهمیدم باورهایم چه ساده بودند ، اما نمی دانم حرفها همیشه اینقدر تلخ بودند و من شیرین می نگاشتم و یا به جرم سادگی من تلخ شدند !
نسیم پا به پای صبح جاری بود ... ستاره آخرین چشمک را زد آسمان غمگین بود شب می رفت وبا تمام تاریکی ها دخترکی را با آغوش خاک آشنا می کرد تنهاییش آنقدر بزرگ بود که هیچ گونه ای را تر نکرد ! زیبا نبود اما انگار می درخشید ... کاش خاطراتش در ذهن قاصدک می ماند
دوستای دوست داشتنی من عیدتون مبارک !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
سلام ...
یه دقیقه کاراتو ول کن می خوام مرد و مردونه باهات حرف بزنم ... بیا بشین اینجا کنار من .... بذار سرمو بذارم رو شونت بذار بغلت کنم باورت نمیشه که چقدر بغلم تشنه ی حضور تو ! این روزا چرا اینجوری شدن ؟! دلم خیلی پره ، خیلی ... کجا خالیش کنم ؟! چه جوری ؟!
تو که وقت نداری ، تو که نیستی ، تو که منو نمی خوای پس من چی ؟!!!! آخه چرا هیچکی نظر منو نمی پرسه ؟
خدااااااااااااا... می شنوی ؟! صدای اشکامو که هیچکی نیست پاکش کنه ؟! می دونی ... دیگه هیچ وقت نمی گم دوست دارم ... هیچ وقت ... حتی تو باورم یه حس قشنگ ...
چرا همشو ازم می گیری ؟! خدا جونم ... خدای مهربونم ... چشام خسته شدن از ندیدن لبام خسته شدن از نگفتن... از لبخند زدن ... از لرزیدن تو کجایی ؟! اینجا ؟ تو قطره قطره ی خون من ؟!!!! پس چرا سردمه ؟ چرا هیچ وقت بودنت منو تو بغلش راه نداد ؟ یه بغض تلخه ... خیلی تلخ ... باش خدای من ... باش ... تورو خدا باش ... بمون پیشم من می ترسم
می ترسم ... از رفتنت ... از تنهایی های همیشگی ... از حرفات
دلم تنگ شده واسه نبودن ... واسه گفتن نمی خوام ... هیچی نمی خوام ... چقدر خواستم و تنها شدم
چرا گلایه هام تمومی ندارن ؟ چرا اینقدر تلخ شدم ؟ یالواریریم ...
وقتی اسیر گرمای دستای مردونه بشی ... چرا تو نبودی ؟! چرا دستامو نگرفتی ؟! چرا ... ؟ بین این همه سوال ... این همه ابهام ... این همه نمی دونم ... دوست دارم واقعا دوست دارم حالا می خوای بری ؟ ، برو می خوای نگام نکنی ؟ ، نکن می خوای دوسم نداشته باشی ؟، نداشته باش می خوای منو بکشی ؟، خب بکش ... بکش ... راحتم کن به خدا دیگه طاقت ندارم ... دیگه نمی تونم ... نمی تونم خیالم فکرشو نمی کرد اینقدر تنها بشه ... افسوس نمی خورم ... چیزی نداشتم که واسه نبودنش افسوس بخورم هیچی نیست که واسه از دست دادنش بترسم جز یه ... که فکر می کنه ... می خوای ازم بگیریش ؟!
دیدی بازم نیومدی ... گله ای نیست ... من عادت دارم
دلم میخواد داد بزم ، تو که نمی شنوی باشه ...
من لج بازی بلد نیستم فقط بی صدا می گم باشه فقط یه مشت کینه می مونه به دلم ... کدوم دل ؟! حق داری بخندی دیگه دلی در کار نیست فقط بی هدف نگاه می کنم ... به یه جا ... شاید نزدیک ... شاید دور فقط تو تنهایی می لرزم ، اون وقت که تو نیستی تا شونه هامو بگیری دستام خسته شدن از بس اشکای بی صدامو، بی صدا پاک کردن از بس تو حس مبهم ... تو گرمای دوست داشتنی ... تو خیال بودن تو بودن کسی منتظرم نیست ... هیچ کس ! حتی اگه دیگه نفس نکشم ... حتی اگه دیگه راه نرم ... حتی اگه دیگه نباشم !!!!... هیچکی ناراحت نمی شه ... پس چراااااا ؟!
خدا ... خ د ا ی م ن ...
باور کن نمی رم ... جایی نیست که برم ... اگه تو بری ... اگه منو با خاطره هات تنها بذاری ... گله نمی کنم ... اما گریه می کنم نه پیش چشمای تو ... تو یه تنهایی تلخ ... مثل همه ی تنهایی هام مثل همیشه ... شیفته ی چشمای خوشگلت ... ! چشای منو می گه ؟! نه ، می دونستم تو می تونی اما ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|