![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
شايد اينم يه بازيه ... يه بازيه قشنگ بازي كه بهم آرامش ميده ! ...دلم نمياد ... دل من چقدر سنگه ؟! فقط شدم باعث ناراحتي نمي دونم ... خصوصي و غير خصوصي... همه ي درداي دلم ...لاي اون جلد مشكي قايم شدن ! مي خواي يه سر بريم اوين ؟! يا حتي زندان قائم شهر ؟! - گريه نمي كنم ؛ باور كن - اما من شك دارم ! مرسي كه هستي ... تو كه پيتزا دوست داشتي مردم ما يا عاشقن يا در به در يه پير مرد و يه پير زن گوشه ي يه كافي شاپ سفارش قهوه دادن مجددا سلام ! شيطوني هاي تو ... ! يا مخمل ؟! خاطرات قشنگي كه حداقل تو داريشون تا بهشون بخندي برو بابا ... ديگه نشنوم ... بوي عطر اگه تنها بودي مي شد 2300 شايد نمي دوني كه خيلي بهم كمك كردي .... خيلي زياد دوست ندارم بهت تحميل بشم ! همين |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
وقتی گفتم که تو ام مثل اونی ناراحت شدی !
وقتی گفتم تو ام یه روز همین جوری جوابمو می دی ناراحت شدی ! پس چرا اینقدر شبیهش شدی ؟! امروز که تو داشتی داد می زدی و گریه می کردی ... من داشتم به یه تشابه مسخره می خندیدم تشابه شما دو تا بهم .... چقدر عجیب بهم شبیهین تو ام برو جواب اشکاتو از خدا بگیر ... از خدایی که جاش تو دله !! برو تا خدا تاوان دل شکستتو ازم بگیره
اینا شکایت نیست ، کنایه ام نیست ، فقط هست !
پ.ن : حق با دیگران بود من با یه بچه طرف بودم . بچه ای که الان دیگه فکر میکنه بزرگ شده. خدا اونجایی نیست که رفتی دورش چرخیدی بعد فک میکنی که بهش رسیدی . عزیز خدا جاش تو دل آدماس . جواب اشکای منم تو باید پیش اون بدی........... دیدی ، من هیچ وقت دروغ نمی گم شما دو تا بهم شبیهین ! پ.ن: اینم پیشنهادش برای شماست : ( ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ . آن خانه پرستید که پاکان بپرستند) پ.ن : می خوام خاطره هامو بفرستم به قعر نوشته ها جایی که دیگه حضورشون عذابم نده ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
دیروز که با تو بودم یادم رفت بگویم که دلم برای خنده هایت تنگ شده
وقتی می خواستم خداحافظی کنم یادم رفت بگویم دوستت دارم وقتی باران می بارید یادم رفت نگاهش کنم شب شد یادم رفت در سیاهی اش غرق شوم به نماز ایستادم یادم رفت به خدا فکر کنم ستاره ها چشمک زدند یادم رفت لبخند بزنم تنها شدم یادم رفت فکر کنم خواستم بخوابم یادم رفت چشمهایم را ببندم امروز صبح یادم رفت بیدار شوم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
اگر جرات عاشق شدن نداریم لااقل شعور معشوق بودن را داشته باشیم !!
بیا زندگی را بدزدیم ، میان دو دیوار قسمت کنیم
زندگی غروب لحظه هاست ...
مي خواستم زندگي کنم در را بستند مي خواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است مي خواستم گريه کنم گفتند بهانه است مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است
پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شم .
ده تعريف از واژه ي " عشق " 1 - كسي كه به خاطرش جان بدهيد .
2 - بيش از آنچه مراقب خود باشيد مراقب كس ديگري باشيد .
3 - بيش از هر چيزي برايتان اهميت داشته باشد .
4 - دوستي .
5 - اتحاد كامل دو روح .
6 - خانواده .
7 - تفاهم و درك متقابل .
8 - كسي كه در روزهاي سختي باعث خنده و شادي شما بشود .
9 - وقتي كه نتوانيد بدون وجود كسي زندگي كنيد .
10 - حقيقت جاري زندگي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
آنکس که مي گفت دوستم دارد ، عاشقي نبود که به شوق من امده باشد.رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت.صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
آفتاب را به تو نمی دهم تا خرده خرده بشکافی اش، و از آن هزار ستاره بسازی...!!! ماه را به تو نمی دهم تا به خاطر کوه نور، دریای مروارید را انکار کنی...!!! ستاره ها را به تو نمی دهم تا بگویی خوشا شب های بی مهتاب...!!! آسمان را به تو می دهم تا ندانی که چه باید کرد...!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط تنها |
|
در کنار سايه روشن هاي لرزان منتظر کدامين معجزه ميماند؟ وقتي از او اين سوال را پرسيدم ،جواب داد:منتظر نسيم هستم!!نسيمي که باور گذشتن گذشته ها را در من
بگنجاند!تا اين چنين در اين ساکت دلگير منتظر برگشت لحظه هاي بر باد رفته نمانم.نسيمي که شوق رفتن به
سوي آينده را در من زنده کند!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
مرسی دوستان خوبم . برای خودمم رفتن سخته . اینجا ملک منه. مال منه
هرکی ناراحته دیگه نیاد !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
سلام دوستان عزیزم
ممنون از همتون که بهم سر می زنید و با نظراتتون خوشحالم می کنید
اما در مورد نظر سنجی که تو وبلاگم فعاله !!!! خیلی مورد لطف قرار گرفته و این مربوط می شه به چند روزه اخیر
دوست دارم بدونم کی اینقدر محبت نثار من کرده که در یک روز ۲۸ بار از نظر سنجی استفاده کرده !
اگر واقعا به نظرتون این وبلاگ مسخره است و یا نمی شه اسمش رو گذاشت وبلاگ خب چرا مستقیم نظر نمی دین تا باهم در موردش صحبت کنیم و در صورت لزوم این وبلاگ حذف شه تا موجب رنجش کسی نباشه ممنون می شم اگه این لطف رو بکنید تنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی
هرگز،هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز
کشت !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|