![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
شرم بر تو ، که تقلب کردي ... شرم بر من ، که تو را باور کردم ... شرم بر دل ،که چون دل بود... شرم بر او ، که ما را آشناکرد ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است در دل من چيزي است مثل يک بيشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم که دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها آوايي است که مرا مي خواند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
من اما در دل کهسار روياهاي خود
جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني
که مي رويند
و مي پوسند
و مي خشکند
و مي ريزند
با چيزي ندارم گوش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
کاش پروانه شدن آسان بود .
روزها خاکستری ، باور ها بارانی ... دیدار خط های سیاه ، اجباری
به چه جرمی ؟! به جرم سادگی به جرم داشتن قلبی کوچک که از اندوه مرگ پروانه هم می شکست
چرا ؟! ای جان بهم ریخته ، صد بار نگفتم با سنگدلان یار مشو می شکنندت ؟! شمارش معکوس عکس ماه در حلقه ی دار !
۵ می خواهم ... ۴ دریا ۳ آن روز ۲ دیگر نمی خواهم ، حتی هیچ ... ! ۱ ... ۰ کفش هایم را منتظر می نشانم کاغذهایم را سفید رها می کنم بغض گلویم را ، سنگین فرو می دهم
شمار پله ها به ۳ می رسد می ایستم ... آسمان خاکستریست نمی لرزم ، فقط می خواهم کمی نفس بکشم ۴ آبی دنیایم به تلاطم می افتد اینجا سفید است یا سیاه ؟!
درخشش لبه ی تیز تنها خاطره ی دل انگیز است !
۵ اینجا آخر خط است "هر چه در چنته پلیدی دارند " همه را رو کردند
اینجا نه سهراب جاریست و نه فروغی می نوازد !
آسمان پر از صدای آمین است خاطراتم ... کودکی ، نوجوانی باز هم کودکی ، باز هم کودکی همه را آتش زدم
همه پیوند هارا گسستم تلخ شدم !
گردنم را می فشارد این حلقه ی دار !
نمی گریزم
خدایا ... زمزمه ها مبهم می شوند
منم و حضور آرام خدا ...
انگشتانم را تکان می دهم تا خیالشان راحت شود آخرین قطرات جانم را هم جا گذاشتم
یک شمع دیگر ...
نسیم سحر
خاک سرد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
انگار خدا در لحظه لحظه ی روز ، در صدای دلنشین آمین جاریست
اینجا وزن حضور خدا را لمس می کنی می بینی که خدا در چند قدمیست و چه دوست داشتنی حرکت پروانه وار بر گرد زیباترین خانه ی جهان . زمان چه بی معنی و لحظه ها عجیب می گریزند هر چه بیشتر نگاه کنی ، آرامشی که حکمفرماست انگار بیشتر تو را اسیر خود می کند . دل کندن از آغوش کعبه بسی دشوار !
و قتی از مدذینه خارج شوی ، سکوت سنگین تر می شود . هیچ کس از تماشای گنبد خضرا سیر نشده ... در هر لحظه این وجود و هستی و روان توست که مسجد النبی گویی می خواندش !
و چه بی مقدارم من ، خدایا !! شاید به برکت قطره ی کوچکی از روح کبریایت که به من بخشیدی ، امروز بر خانه ات مهمانم زمزمه می کنم : یا الهی ، یا من استجاب لابغض خلقه ، استجب لی
و این عظمت مسجدالحرام است که قطره قطره ی وجودت را انگار مسخ می کند
این دیار مقدس فراموش کردنی نیست !
دوستت دارم خدای باشکوه من ...
پ.ن : ممنونم از همه ی اونایی که تو این چند روز فراموشم نکردند . بیاد همتون بودم ! امیدوارم روزی خودتون مسافر این عظمت باشید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|