![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
پیکر زخمی خاطره...زخم جانکاه تنهایی...تنهایی سکوت ...
سکوت یلداترین شبها...شب های برهنه...برهنگی باور...باوری تلخ... تلخی رویا...رویای بودنت...بودنت...بودنت...بودن...ب...و...د.. چه زیبا بودند ، فریادها دوستت دارم ، بی تو نخواهم ماند ، با من بمان چه کوتاه بودند ، رویاها روزهای عاشقانه ، ریبایی ها چه غریبه بودند ، باورهای یخی سیاهی ، نبودن چه آسوده ، تمام شد تو ، تو شدی و من ، من من و تو زمانی ما بودیم و بس
چه سکوتی میان لحظه هاست !
سرد و ساکت و تنها و آهسته و آسوده و غمگین
خسته ام ... و چه بی انتهاست سایه ی دلگیر غروب مبهم بودن ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
می گویند فردا که بیاید آسمان باز هم آبی خواهد شد ،
خورشید خواهد تابید ، نسیم باز خواهد گشت ، سیاهی ماندنی نیست ، کسی بی هم صدا کنج قفس نخواهد ماند باورم باور ندارد می توان جز مرگ چیز دیگری هم طلب کرد ؟ با من بمان . چقدر دور و مبهم خاطره هایم سردند یا نگاه من ؟ چقدر تنها ، میان اشک ها ، آه ها ، سوگند ها این منم یا سایه ام ؟ آسمان عجیب می بارد ، نقشی بر پنجره نخواهد ماند .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
من و تو باید بمانیم ، تو با من من با تو
من و تو باید ببینیم ، زندگی رسم سفر ، سفر گذشته ی تنهایی است من و تو باید باور کنیم ، روزگار بی قاصدک ، غربت است من و تو باید گریه کنیم ، برای دلهای همیشه شکسته من و تو باید دعا کنیم ، شبی تا سحر برای آمرزش آرزو ها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
آدمک ها دنیای من کاغذی نبود
ساکن جزیره ای دور ،هر روز با صدای نسیم ، همسفر قاصدک ها ، می باریدم . با چشمک ستاره شب بود و ژرفای رویا . با بوسه ی نسیم صبح جاری بود و صدای امید . چرا ؟ نمی دانم به عقوبت کدام گناه ؟ محکوم شدم که یادت را تنها در قاب چشمانم به خاطر بسپارم . باز هم شب بود ، سکوت می بارید ، ستاره نبود ، خاطره ها می گریختند اما من با یادت ماندم ، در خود گم شدم یادت انگار با من بود ، در تلاطم دریا ، دیدم خیالت کاش لحظه ای با چشمانم پر می کشید ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
در بسته نبود ، اما ...
پشت در شکستم زیر سایه ی نور ماه بر فراز قله ی سکوت در پس سپیدی آرزو پشت پلک های تو مانده بودم تصویرم در چشمانت موج می زد اما ، سرای خاطراتت جایی برای من نداشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|