![]() |
![]() |
|
| اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا |
|
امروز افق سرخ بود مثل غروب خورشید در آغوش دریا مثل گل سرخ خشکیده
چند سال است نقاب به صورت دارم ؟ چند روز است فراموش کرده ام مهربان باشم؟ چند ساعت است نفس نکشیده ام ؟ شاید مدت هاست گم شده ام میان واژه ها دروغ ها نفرین ها ... می خواستم گریه کنم نشد سالهاست گریه نکرده ام ! کی بود که لبخند از یادم رفت ؟! من بودم که محبتم را در دستان روزگار جا گذاشتم؟ آخرین بار که منتظر کسی بودم چه روزی بود ؟ میان خاطره ها دنبال ردپایش می گردم کدام خاطره ها ؟ ... مدت هاست سلامم بی جواب است کی بود که فراموش شدم ؟!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
بودم نبودی
ماندم ندیدی خواستم نماندی گفتم نشنیدی گریستم خندیدی گله ای نیست اما من سزاوار نفرینم که سوختم و به شکستم خندیدی تنها به عقوبت تنهاییت ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
کاش می ماندی ...
کاش می ماندی و می دیدی ویرانیم را تنهاییم را شاید دیگر نفرین نمی کردی زندگی سیاه مرا ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
نمی شود فرشته بود اما می توان به پاکیش غبطه خورد
نمی شود ماه را نوازش کرد اما می توان به تماشایش نشست نمی شود آسمان شد اما می توان آسمانی ها را باور کرد
گفتم خواهم رفت و رفتم تا به افق تنها در هیچستان غرق شدم خورشید رفت ... ماه تابید ... باز هم نبود شاید آن شب در کنار خاطره ها بغضم به عرش خدا نرسید چه طلب خامی ... خدایا ! آسمان دلم غرق باران است و هوای دلم آبی بس نیست ؟! دربه دری هایم ، شکستم ، ویرانیم رسم عجیبی است تو آسان گذشتی ، از من و رویایم من اما تا ابد گریستم تنها و خسته چرا کسی باور نمی کند ؟ این منم تنهاترین تنها یک قدم آن طرف تر از نقاب چهره ام اشک است و آه خدایا کاش می شد یک روز صبح فراموش کنم نقابم راروی صورتم بگذارم ! اما نه ، من دیگر نمی توانم ببینم که تنها جوابم نگاهی لبریز از نفرت باشد سالهاست که تبعیدی چشمانم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط تنها |
|
|
اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش
اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش همه ی مارا که ناخدا نمی کنند ملوان هم می توان بود در این دنیا برای همه کاری است کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر و آنچه وظیفه ی ماست چندان دور از دسترس نیست اگر نمی توانی درخت باشی بوته باش اگر نمی توانی بوته باشی علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن هرچه هستی باش اما بهترینش باش |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
نگاهم نیست مگر چشمان تو رویایم نیست مگر رویای تو بغضی نیست مگر دوری تو چه کنم ؟ دل تنگم نه دل تنگ خاطره ها نه دل تنگ دستان مهربانت خسته ام نه از تنهایی نه از دوری تو نه به خاطر نبودت تنهایم نه به حرمت نگاهت نه به یاد عشقت خواهم رفت خسته . تنها . در به در . دل تنگ نو آرزویی بیش نبودی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت : کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر اميز يک عمر را در چند ثانیه بگوییم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم!!!!!!!!! ( از دوستی عزیز ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
تو به من خندیدي و نمیدانستی... من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم. باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه!!! سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک..... و تو رفتی و هنوز.... سالهاست که در گوش من آرام آرام.... خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم... و من اندیشه کنان غرق این پندارم.... که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت
حميد مصدق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
امشب باز غرق سکوتم غرق اشک و دریغ
خواستم بگویم تمام دنیایم شدی مبادا تنهایم بگذاری خواستم بگویم قسم به چشمانت تنهایم مبادا تنهاترم کنی خواستم بگویم با من بمان مبادا نابودم کنی خواستم بگویم دوستت دارم اما نتوانستم خواستم بگویم بگذار در آغوشت بمیرم اما نتوانستم خواستم بگویم .... فکر می کنی دردی را چاره می کند اینکه بدانی چه می خواستم بگویم اما نتواستم ؟؟ فکر می کنی شانه هایم تحمل این همه حسرت را دارد ؟ فکر می کنی چشمی به یاد من تر خواهد شد ؟ فکر می کنی دل من بار دیگر آرزویی خواهد داشت ؟ اصلا هیچ گاه فکر می کنی ؟؟ به من که شکستم ؟ به آرزو هایم که مردند ؟ به غصه هایم که تمام دنیایم شدند ؟ به امیدم که ناامید شد ؟ تو رفتی ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
|
|
RSS
|