تبليغاتX
ماه خاموش
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
عمر شادی هات به بلندی امشب و لحظه هات به زیبایی یلدا

شب یلدا مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط تنها | 
در فراسوی نگاهم و در دشت خیالم تنها به یاد آخرین نگاهت هستم

آن لحظه که انگار تمام لبخند ها به فراموشی سپرده شد .

به یاد آن شب نقره فام    به یاد تمام ستاره هایی که آن شب در آسمان چشمک می زدند

تمام لحظه هایم بعد از تو بارانی است  . آرزو هم درد دلم را سبک نکرد  و من در میان غصه ای از جنس شقایق رندگی را به آرزو می نشینم و تمام حسرتم را به یاد آخرین لحظه ی دیدار به پای انتظاری پوچ می ریزم و هر دم در تب حضور بارانیت در وادی دل می گریم 

تا شاید این بار به ناله خاموشم گوش بسپاری و فقط لحظه ای به تنهاییم گذر کنی ....

"شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط تنها | 
سحر هرگز اشک مهتاب را ندید اما نسیم صدای گریه اش را شندید

عشق اشک هایش را پاک کرد و بوسه ای روی گونه اش کاشت

کسی نیندیشید که شاید ماه بگرید . آسمان هر شب او را در آغوش فشرد  اما او در آرزوی رسیدن سوخت  . ماه همان مظهر زیبایی ...

سحر هیچ گاه ماه را ترک نکرد اما هرگز اورا به لبخندی مهمان نکرد

ماه سراسر زندگی را به پایش نهاد  در انتظار  عشق گمشده اش گریست اما باز هم هیچگاه به آغوش  سحر نرسید

بی وفایی از سنگدلی ماه است یا بی پروایی سحر ؟

کدام عاشق ترند ؟  سحر که مظنون به شب نگریست یا ماه که در آرزوی سحر سوخت ؟

حکایت ماه و سحر همچنان جاریست اما باز هم کسی ندید ماه عاشقانه سحر را منتظر است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط تنها | 
عشق مانند آوای گیتار است

                       با یک حرکت دست

                                         با یک ضربه ی زخمه

 در رگ ها می دود و در جان ریشه می زند

ولی اگر از موسیقی دلنواز آن لذت نبری

                                    یا خارج بزنی 

    در یک لحظه

        با یک حرکت اشتباه

                            ریتم را از دست می دهی !

 

اگر از زندگی دوگانه لذت نمی بری

سنگین تری که تنها بنوازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط تنها | 
گفتی به ناز که بیش مرنجانم برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط تنها | 
دیدم تاریک ترین لحظات شب را و حس کردم که شب تنهاست .

ستاره به چه امیدی چشمک می زند ؟ ماه به چه عشقی می تابد ؟ از پس تلخ ترین سایه چگونه آرزو جاریست؟

کاش می شد یک شب  شب یودن را تجربه کرد و آموخت سیاهی را

یک شب ستاره بودن را به تماشا نشست و باور کرد که هنوز همه سنگ نیستند

براستی باران از کجا باریدن گرفت؟ این همان بغض دخترک نبود که روزها به امید باریدن شب شد ؟

روشنایی آنجاست و من دیدم تاریک ترین نور را 

چه تلخ است زندگی را در پس پرده ی اشک دیدن 

اشکی که به ازای هر روز در کنارت باشد  اما هیچ گاه جاری نشود

زندگی در تنگنای دلگیری هایی که هر دم بر روی شن های ساحل حک می شوند

چرا باید نفس کشید ؟

غروب خاطرات را نظاره کردن چه دلنشین است و بی هدف قدم زدن در کوچه باغ های رویا

از نگاهی که سنگینی اش می شکند ت باید گریخت اما به کجا ؟

باید رفت به دنیای چشمانی که از تو خواست بر سر راهش نباشی

به ژرفای حرف هایی که  لبخندی را منتظر بود

و تو آنقدر در سردی افکارت غوطه ور بودی که هیچ ندیدی

ولی انگار این سردی افکار من نیست      سرزمین یخی باورهاست

و ما باورهای یخی مان را مقدس می انگاریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط تنها | 
می شکنم نرو ...

نیشخندی زدی و رفتی در تاریک ترین شب تا حتی قاصدک نشانی از تو نداند

شکستم هیچ کس به حرمت شکستم نگریست

تو فهمیدی ؟

نه باز هم این من بودم که تنها ماندم 

این من بودم که شکستم

این من بودم که فراموش شدم

درد تازه ای نیست ...

آرزوها همه سوختند و من هم

تو بمان  همان گونه که آن شب نگاه محتاجم را نشناختی

خسته ام و درمانده ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط تنها | 
دستان سردم را هیچ دستی نخواهد گرفت

گرمای دست هیچ کس در وجود سردم رخنه نخواهد کرد

نگاه نافذ هیچ چشمی راز دلم را نخواهد خواند

این منم    تنها ترین قاصد شب ...

هیچ کس نخواست لحظه ای سرم را روی زانویش بگذارد

هیچ کس نخواست اشک هایم را پاک کند

هیچ کس نخواست در تنهاییم شریک شود

تنها گله ای ندارد . تنها گریستن را  زندگی برایم خواست  گله ای نیست

سرنوشت را نمی توان از سر نوشت  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 ماه مي تابيد . مثل آن شب . . .
چگونه به دنيايم آمدي ؟ در ژرفاي نگاهت چه بود که دلم را لرزاند ؟
آن شب زير نور ماه ، روي شن هاي ساحل چگونه به افسون چشمانت گرفتار شدم ؟
دنيايم غرق در سکوت گورستاني از خاطره بود . ماه را به آرزو مي نشستم . روزهايم در تلاطم حادثه ها گم بودند و اشک هايم با سکوتم غریبه .
تو با دلم چه کردي ؟ آن شب گريستم تا خود سپيده براي روياي با تو بودن .
آن شب براي اولين بار دلتنگي را چشيدم . دلتنگ گرماي دستانت بودم .
روزها از آن شب مي گذرد و من باز دلتنگ گرماي دستانت ، گرفتار افسون چشمانت روياي تو را به آرزو مي نشينم و دنيايم را غرق در طنين صداي زیبايت مي سازم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط تنها | 
چشمانم را به روي آسمان بستم. در آن سوي رويا تو را ديدم . باز هم دلم لرزيد.با تمام وجودم خواستم که با تو باشم . دوباره چشمانم را گشودم . نبودي ،جز تاريکي شب هيچ نبود.کار هر روز و شبم غرق در چشمان تو بودن بود ولي انگار هيچ نفهميده بوده که در ساحل نگاهت رويا ديگري را به آرزو نشسته اي
هر بار خواستم بگويم ديگر نباش چشمانت،دستان مهربانت،رويايت دلم را لرزاند
به خود گفتم رها شدن را فراموش کن . تمام دنيايم شدي همان گونه که هميشه بودي . آسمانم ، دريايم ، روز و شبم با تو آمد ، با تو رفت .
با تو ماندم ، با تو بودم ، با تو زندگي آموختم.
ولي يک روز که از سرمايش اميد لرزيد ، تو رفته بودي . به کجا؟ قاصدک هم نمي دانست . با که بودي؟چرا رفتي؟ آيينه شکست.
آسمان را ، دريا را ، روز و شب را ، آرزو را ، ماه دنيايم را با خودت بردي و هيچ گاه برنگشتي . من ماندم و ساحل بغض آلود . از تو گفتم ، با ساحل گريستم ، با ياد تو ماندم . ستاره محو شد ، دنيا ترک برداشت ، آسمان باريد.
و اکنون باز هم با ياد توام ، باز دلتنگ افسون چشمانت ، محبت دستانت ، دنياي زيبايت.
تو نمي آيي اما من تا ابد زندگي را با تب عشق تو مي سوزم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 گفتم : بمان      گفت :از چشمانت بیزارم   گفتم : تو بمان من از این دیار خواهم رفت    گفت : بدرود
رفتم . از سحر گذشتم . نسیم طعنه می زد . من جز شادی دنیایت هیچ نخواستم . هر روز دعا کردم . هر شب گریستم . تنها "برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت "
تو چرا از چشمانم بیزاری ؟ آنقدر زیبا نبود که دلت را لحظه ای به دستانم بسپاری ؟ آنقدر عاشقت نبودم که بگذاری فقط یکبار نوازشت کنم ؟
تو بی تقصیری چشمان من زیبا نبود ...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط تنها | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

 داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط تنها | 

اشک هایم آبی اند

از بس به آسمان نگریسته ام

و گریسته ام

اشکهایم زردند

از بس خواب سنبله های زرین را دیده

و گریسته ام

بگذار فرماندهان به جنگ بروند

و عاشقان به جنگل ها

اما من

به دنبال یک تسبیح

و یک صندلی کهنه خواهم گشت

که چونان پیشتر ها

دربان دروازهء اندوه خود باشم .....


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط تنها | 
آسمان غرق در بهت است . شب می نالد . لبخند می گریزد . روزگاری عشق را به آرزو می نشستم  اما امروز عشق مرا در کوچه های خیال به دست رویا سپرد . ساحل خاطرات دیگر زیبا نیست و من در تنهایی غوطه ورم . نسیم  را از پشت پنجره به تماشا می نشینم.
 من همنشین بغض و آه ام . ستاره پنهان است . ماه می تابد . باد گریزان است و در صحرای دلم غوغایی برپاست .
سلطان قلبم بار سفر بسته ...
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط تنها | 
 
 
سلطان قلبم بار سفر بست . من تنها خواهم ماند اما آسمان می بارد . شهر در ماتم به سکوت می نشیند . ماه امشب از بیم غصه هایم نمی تابد .
بار دیگر محکومم به تنهایی اما به کدامین گناه ؟ تنها گناهم دوست داشتن بود . روزها غرق در دریای چشمانت  و شب ها به انتظار دیدارت بی تابم .
تو چرا از قلبت راندی مرا ؟ چه کرده ام با تو ؟ جز این بود که در تب عشقت سوختم و ذره ای از غمم نسوختی ؟ 
تو هم ای آرام جان به دستان امید بسپارم . من از اولین نگاه فهمیدم . تو هم با عشقت چشمانم را در اشک غرق کردی  و مرا محکوم . محکوم به تنهایی !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ... بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست .. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
سحر عروسک شیرینم
توت کوچولو
کنت دولافر آتوس
زنده ياد سحر رومی
چشمه مهتاب
من و دوست غولم
اشک های مسیح
حضرت عشق
Sacrifice
شراب تلخ می خواهم
مملكت گل و بلبل
شیدای شب
لایه های یخی
سالهای بلند من بی تو
forgotten
سنگ نوشته های یک ایرانی
بچه های قرن 23
@@ دوستان همیشگی(عاشقانه) @@
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM